Sunday, July 03, 2005

اقبالی که اقبالش بلند نبود-2

بچه های تحریریه بشدت نگران بودند همه دور میز اجتماعی نشسته بودند از معصومه ناصری-ساناز الله بداشتی و پرستو دوکوهکی گرفته تا علی دهقان- منصور نصیری- آرش حسن نیا- سیدابادی- گیسو فغفوری و.....سئوال بچه ها این بود که واقعا برای فقط 24 ساعت توقیف شدیم یا این بهانه ای برای توقیف همیشگی است!
جواب درستی به این سئوال نداشتم از بچه ها خواستم خبرهای خودشان را به حروفچینی بفرستند اما گوش کسی به این حرفها بدهکار نبود
دراین بین صحفی معاون مطبوعاتی هم زنگ زد جریان توقیف روزنامه را برای او نیز توضیح دادم او هم گفت روزنامه را برای فردا منتشر کنید!!
تعدادی از خبرنگاران خارجی به روزنامه آمده بودند آنان را به همان جمعی که دور میز اجتماعی نشسته بودند راهنمایی می کردیم
ساعت 14 در بیرون روزنامه باید در جلسه بی خاصیتی شرکت می کردم تا رفتم و برگشتم ساعت 4 بعد ظهر شده بود دیدم فلاح روزنامه نیست از منشی سردبیری پرسیدم کجاست گفت خبر ندارد
با نیکبخت وکیل روزنامه تماس گرفتم تا ببینم مذاکرات او با مرتضوی چه ثمری داشته است گفت هنوز پشت در اتاق مرتضوی است دادستان تهران به او گفته بود خود فلاح باید بیاد
گفتم: فلاح نمی دونم کجا رفته
گفت:اینجا پیش منه
سریعا ماشین گرفتم و به طرف دادستانی راه افتادم
وقتی به دادستانی رسیدم هنوز نیکبخت و فلاح پشت در اتاق مرتضوی نشسته بودند بعد از 15 دقیقه از رسیدن من هر سه نفر وارد اتاق دادستان شدیم
مرتضوی می خندید
یک نسخه روزنامه توقیف شده اقبال اون روز که چاپ شده اما اجازه توضیح پیدا نکرده بود روی میز مرتضوی بود دلم کباب شد
وقتی روی مبل نشستم انگار همه خاطرات تلخ اون اتاق برایم زنده شد دلم گرفت این سومین بار بود که به این اتاق پا می گذاشتم اولین بار تیر ماه سال 82 که در روزنامه یاس نو بودیم به اتفاق آقای نعیمی پور مدیر مسئول یاس نو و همچنین حسین باستانی به این اتاق دعوت شده بودیم و در نهایت من و حسین از همان اتاق راهی سلول انفرادی اوین شدیم دومین بار هم یک روز قبل از انتخابات مجاس هفتم که یاس نو و شرق توقیف شدن به اتفاق مراد ویسی و سلطانی وکیل روزنامه پا به این اتاق گذاشته بودیم
دوباره خنده های مرتضوی من را به خود آورد........(ادامه دارد)

5 نظر:

Anonymous شب يلدا نوشته...

وحيد جان متاسفانه تلخ بود - راستي سعيد مرتضوي كه شرق زده احتمال داره وزير دادگستري بشه همينه ؟؟؟؟؟!!!!!!

6:22 AM  
Anonymous وحید نوشته...

بله!

6:50 AM  
Anonymous مینا نوشته...

مادربزگم در یک شهر کوچک خانه ای داشت که همسایه بی سواد و دهاتی کنار خانه مادربزرگم زندگی می کرد. دو دختر داشتند و سومین بچه که دختر شد اسمش را دختربس گذاشتند تا دیگر دختر دار نشوند. ولی ده تا بچه آوردند و همه دختر بودند. جریان اقبال بی اقبال باعث شد به یاد دختربس و هشت دختر بعدش بیفتم!

11:05 AM  
Anonymous وحید نوشته...

جالب بود

11:08 AM  
Anonymous امین نوشته...

امیدوارم این بار سوم آخرین باری باشد که به اون اتاق می‌روی که برای اینکه آخرین بار باشد دو راه وود داره:
1- به زندان اوین بری!
2- از ایران خارج بشی!

1:35 PM  

Post a Comment

خانه >>