Friday, July 01, 2005

اقبالی که اقبالش بلند نبود-1

صبح روز دوشنبه 30 خرداد بود که با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم پشت خط تلفن صدایی گفت: آقای پوراستاد!
گفتم: بله
گفت:از دفتر دادستانی تماس می گیرم گوشی حضورتان آقای مرتضوی با شما کار دارن.
خواب خوشم از سرم پرید!
مرتضوی دادستان تهران پشت خط آمد و پس از سلام و علیک گفت:چرا اون نامه کروبی را تو روزنامه اقبال چاپ کردید من فکر می کردم تو اونجا هستی یه آدم عاقل هست که مانع این کارا بشه!!!!!!!!!!!!!!
گفتم :ما بخشی از اون نامه را که مربوط به سپاه و بسیج بوده حذف کردیم
مکثی کرد و گفت: نه بخشهای دیگه که مربوط به ... حذف نشده ...
بعد گفت بهر حال من جلو روزنامه تان را گرفتم الان هم روزنامه تان توقیف شده ..
این جمله را که شنیدم انگار آب سردی روی تنم ریخته باشن لحظه ای حال خودم را نفهمیدم
گفتم: توقیف!
با خونسردی گفت:آره !
گفت: الان هم صدایش را در نیارید! بگید ......! مثل روزنامه آفتاب یزد که امروز به دلیل نقص فنی منتشر نشده!!!!!! الان هم خودت با مدیر مسئولتون بیان اینجا ببینیم برای آینده میخواین چی کار کنین
گفتم: باید آقای فلاح را پیدا کنم
گفت: نه زود بیاین تا ساعت 10 خودتون را برسانید
گفتم: الان ساعت نه تا 10 چه جوری خودمان را برسانیم
حال خودم را نمی فهمیدم تماس که قطع شد انگار همه بچه های تحریریه جلوم ایستادن و دارن با چشمان پر معنای خود نگاهم می کنن
صدای زنگ تلفن همراهم دوباره مرا به خود آورد عموزاده خلیلی بود حتما متوجه قضیه شده جواب ندادم بعد از چند لحظه دوباره صدای زنگ تلفنم بلند شد این بار آرش حسن نیا بود تحمل نداشتم تایید کنم که روزنامه توقیف شده حتما از اینکه روزنامه توزیع نشده بو برده بودن باز هم جواب ندادم
با یکی از اعضای شورای سردبیری تماس گرفتم. گفت دیشب ماموران اومدن چاپخانه اول که گفتن مطلب کروبی را بردارین چاپ را ادامه بدین اما بعد پس از بررسی محتویات روزنامه- روزنامه را تا 24 ساعت توقیف کرده اند موضوع تماس مرتضوی را با او در میان گذاشتم به این نتیجه رسیدیم که همه اعضای سردبیری و مدیر مسئول جلسه فوری در روزنامه تشکیل دهیم
خواستم به دکتر فلاح مدیر مسئول روزنامه خبر را بدم که دوباره مرتضوی دادستان تماس گرفت و گفت:فلاح را پیدا کردی؟!
گفتم: شما که 15 دقیقه پیش تماس گرفتی دارم فلاح را پیداش می کنم می یایم
گفت: زود تا 10 بیاین
با فلاح و دیگر اعضای سردبیری تماس گرفتم قرار شد خودشان را به روزنامه برسانن خودم را به روزنامه رساندم. فلاح روزنامه بود. سیل تلفنها شروع شده بود به هیچ کدام جواب نمی دادم!سیدآبادی و خانم فغفوری خبر را زودتر از همه فهمیده و به روزنامه آمده بودن بعد از نیم ساعت اکثر اعضای سردبیری آمدند هر کدام تحلیل خود را ارائه داد فلاح نظر داشت اول وکیل به دادستانی برود ببیند ماجرای دقیق چیست ...
با نیکبخت وکیل روزنامه تماس گرفتیم قرار شد برای دادن وکالت رسمی نزد او بریم با فلاح نزد نیکبخت رفتم کمی صحبت کردیم وکالت نامه امضا شد گفت تا چند لحظه دیگر به دادستانی می روم به روزنامه برگشتیم اکثر بچه های تحریریه آمده بودن و نگران بود خیلی از خبرنگاران و خبرگزاریهای داخلی و خارجی تماس می گرفتن همه را به بعد از مذاکرات با مرتضوی محول می کردم...(ادامه دارد)

10 نظر:

Anonymous خبرچین نوشته...

سلام آقای پوراستاد؛
در خبرچین لینک داده شد. موفق باشید.

5:28 AM  
Anonymous Anonymous نوشته...

شهلا
http://www.21mehr.com/
با درود بر آقای پوراستاد
امیدوارم بتوانید با وکیل کاری از پیش ببرید، که در آنجا وکلا نیز شانسی
برای وکالت آزاد ندارند به امید رهایی از ظلم و پیروزی بر ظالمان
.بدرود

5:48 AM  
Anonymous امین نوشته...

لینک داده شد و فقط می‌تونم بگم متاسفم!

7:33 AM  
Anonymous رهايی نوشته...

اقاي پوراستاد عزيز
!تاسف روي تاسف
چي مونده براي گفتن ؟
:به اميد ريشه كني اين طاعون مطبوعات
!!!مرتضوي فقيد
...به اميد
.به مطلبتون لينك دادم

9:51 AM  
Anonymous شب یلدا نوشته...

جناب پور استاد واقعن جای اقبال خالیست - تو این فضای یاس بعد انتخابات - خاتمی هم با شاهرودی صحبت کرده و با تلاش شما امید وارم روزنامه دوباره به پیشخون کیوسکها برگردد. مطلبی درباره اقبال نوشتم - شاید دینم رو به بروبچه های با انرژی روزنامه ادا کرده باشم - ثابت قدم باشین

10:44 AM  
Anonymous ali - khe نوشته...

برخی بر این باورند که روزنامه های نزدیک به مشارکت اساسا از بدو تاسیس تاریخ انقضای خود را میدانند
من اما نمی خواهم به این نکته تن در دهم . سعی می کنم تا زمانی که امری بر من به یقین نرسیده قضاوت نکنم .حالا هم علاوه بر آنکه ناراحت از دست دادن اقبال هستم با خود می گویم که آقای پوراستاد زمانی که سردبیری آفتاب را عهده دار بود
شروع کرد به نوشتن خاطرات تلخ توقیف "وقایع" و حالا هنوز آن داستان
را تمام نکرده از توقیف "اقبال" می نویسد و این یعنی فاجعه!!! فاجعه ای که حتی بالاتر از بیکار شدن عده ای است .خیلی ناگوار است که در این جامعه فاصله میان توقیف و انتشار یک روزنامه ؛ یک تار مو است هنوز از یاد نبرده ایم که یکی از دلایل توقیف " وقایع " این بود که بچه های " یاس" در آن کار می کردند .به کلامی روشن تر بعنی آقا شما ها اضافی هستید . ما کیهان و رسالت را داریم
شما چه می گویید . هوا بس اجوانمردانه سرد است

12:22 PM  
Blogger Sar-be-Hava نوشته...

من فکر می کنم خاطره نویسی به این سبک خودش داره یک ادبیات جدید می شه!
بعد از خاطرات نیک آهنگ که نصفه کاره ماند،‌این خاطره نویسی خیلی جالب بود. امیدوارم دوستان دیگر هم چنین کاری را آغاز کنند...

1:05 PM  
Anonymous Anonymous نوشته...

سلام:
رونوشت نامه ام به آقای خاتمی. برای شما هم نوشتم شاید کاری از دستت بر بیاید.


آقای خاتمی سلام:
دوران مسوولیت شما هم به اتمام رسید. سخن بسیار است اما خلاصه اینکه بخاطر عقب نشینیهای شما در این 8 سال از "خاتمی" به "احمدی" رسیدیم. نقد بیرحمانه ام برای بعد.
اما امروز "اکبر گنجی" در زندان با مرگ دست و پنجه نرم میکند. مساله دیگر مساله جان یک انسان است. دیگر نمیشود نام این "صبر" شما را" فرصت سوزی" گذارد. اگر کوچکترین اتفاقی برای اکبر بیفتد شما هم مسوولید. شما هم شریکید در این ... صدای یک انسان مظلوم را نمیشنوید؟
از فردا تا آزادی "گنجی" روزه خواهم گرفت.
با احترام - هومن

6:11 PM  
Anonymous هاله نوشته...

وحید جان متأثر شدم ولی به نوعی هم مصمم که نگذاریم بی سر و صدا هر چه خواستند بکنند.

به تو افتخار می‌کنم.

وقتی مطلب‌ پایانی‌ات رو نوشتی یک‌جا لینک می‌دم.

7:44 PM  
Anonymous جواد دليري نوشته...

تاسف خوردن براي تعطيلي روزنامه ها تنه كار تكراري است . مي گفتند چون اقبال را خود رييس قوه قضاييه تعطيل كرده خودش به خاتمي گفته اقبال را باز مي كنم . راست است ؟ ....
كاري كه شروع كردي خيلي جذاب است . منتظر ادامه آن هستم . .. به ما هم سر بزنيد

12:49 AM  

Post a Comment

خانه >>