Saturday, April 23, 2005

تولد شش سالگي!


این مطلب بدون سانسور من در اقبال امروز است هر چند که انتشار غیر از آنچه که در روزنامه چاپ شده است را اخلاقی نمی دانم اما دیگر اعضای سردبیری معتقد بودند اصل این مطلب حتما کار شود:
پنج سال گذشت خيلي راحت و ساده البته نه براي او كه براي من براي ما! ما كه در گوشه خانه نشسته بوديم و گذر عمر مي‌ديديم اما او رسم صبوري را به ما آموخت، او سمبل بردباري شد، سمبل مقاومت و ايستادگي، سمبل جامعه روزنامه‌نگاري ايران.
پنج سال گذشت. سرماخوردگي روز اولش امروز به آسم بدل شده است. صورت شاداب و پرخنده‌اش امروز شكسته است هر چند هنوز مي‌خندد، پرهيجان و اميدوار است اما كسي از دلش خبر ندارد. شايد دلش شكسته باشد، شايد دلش را شكسته باشيم.
شايد... نمي‌دانم!
پنج سال گذشت و او هنوز تنهاست. البته خدا را دارد. «داور نهايي حضرت حق است» خودش اين را مي‌گفت.
شش سال براي او بريدند. پرسروصداترين پرونده سال شد مهمترين خبر رسانه‌هاي ايران و جهان شد. اما...
زندان انفرادي كشيد، تماسش با همسر و دو دخترش قطع شد، مرخصي به او ندادند اگر هم دادند به سختي و با منت، سخت مريض شد. نفسش بالا نمي‌آمد، نفسش بالا نمي‌آيد! براي پوشيدن لباس زندان او را مجبور كردند. به دادگاه كه پا گذاشت فرياد زد اعتراض كرد! اما...
شش سال حبس براي او بريدند. چهار سال فقط براي بريده جرايد نشريات خارج از كشور كه به صورت بولتني درآمده بود كه مهر محرمانه بر بالاي آن حك شده بود. گفتند: اسناد محرمانه بوده است اما هر چقدر فرياد زد كه همه عالم و آدم مي‌توانند پشت كامپيوتر بنشينند و به اينترنت وصل شوند تا تمام اين مطالب را آنجا بيابند. اما كسي گوش نداد! فريادش به جايي نرسيد البته فرياد اعتراضش در تاريخ ثبت شد. اما آيا ثبت شدن در تاريخ رنج او را از پنج سال گوشه سلول ماندن كم مي‌كند؟!
پنج سال گذشت و او امروز ششمين سال سربلندي خود را آغاز مي‌كند.
او مدت‌هاست كه فرياد سكوت گرفته است. در دل فرياد مي‌زند اما به زبان نمي‌آورد.
و چه دردي بالاتر از اينكه فريادش را در دل مي‌ريزد.
اما به راستي جرم او چه بود؟! خود مي‌گفت: «جرم ما دفاع از قرائت رحماني-انساني از دين و مخالفت با قرائت فاشيستي و سلطنتي از دين است.» مي‌گفت: «ما مي‌گويم نبايد از دين براي توجيه خشونت و مشروع كردن قدرت مطلقه زميني استفاده كرد.» مي‌گفت: «دين نيامده است تا عقلا را خانه‌نشين و زنداني و جاهلان را صدرنشين كند.»
روزهاي متمادي دفاعيه نوشت. نامه نوشت. اعتراضيه نوشت. ساعت‌ها در دادگاه از خود دفاع كرد كه من نه برهم زننده امنيت كشور هستم و نه عليه نظام تبليغ كرده‌ام. مستدل و پرمايه دفاع كرد. هرگونه توهين به مقامات را با منطق و استدلال رد كرد. اما 10 سال حبس و 5 سال به تبعيدش حكم دادند. دوباره از پا ننشست دفاعيه نوشت: در دادگاه تجديدنظر حاضر شد. محكم و استوار دفاع كرد. از اكثر اتهامات تبرئه شد و تنها حكم به شش ماه حبس او دادند اما برخي پس از هياهوي بسيار به اين رأي هم آرام نشدند، دوباره پرونده به جريان افتاد اين بار گفتند نه آن ده سال نه اين شش ماه حد وسطش-شش سال!!!
و امروز پنج سال از اين شش سال مي‌گذرد. با سختي و رنج. با تحمل و بردباري. با صبوري و اميد...
آري اميد، اميد به رهايي. اميد به آزادي با سرافرازي و سربلندي و پرصلابت از هميشه. سينه‌اش را جلو مي‌گيرد و مي‌گويد منم «اكبر گنجي»!

1 نظر:

Anonymous سامان آزادي نوشته...

در روزگاري كه ناصر زرافشان و پيمان پيران در اعتراض به رفتارهاي ناصواب دوستاقبانان و سرورانشان به اعتصاب غذاي نامحدود دست می‌زنند، در روزگاري كه مسيح را قلم مصلوب مي‌كنند، و در روزگاري كه همه چيزمان به بازي بي اعتبار انتخابات گرفتار آمده‌است، اكبر گنجي ششمين سال حبس به جان خريده خويش را آغاز مي كند. ششمين بهار سياهچاله نشيني مردي را در سوگ نشسته‌ايم كه روزگاري بر شكستن بتي برآمد كه پيشتر تنها در دل ناسزايش مي‌گفتيم. و چه غمگين بايد نوشت حقيقت هميشه تلخ دستهاي ناتوان و دلهاي نگران در يكسويه؛ و توانمندي و سنگين‌دلي را در آن سو!

پنجمين خزان حرمت شكني قلمهايي را در سوگ نشسته‌ايم كه روزگاريست دربند بيدارند. و چه غمگين بايد سرود پايان پرنده كوچك خوشبختي را، كه چندي‌است از آشيانه بال گشوده، رو سوي ناكجايي آشنا.

اكبر گنجي را، ما جوانان دل شاد ديروز در ميان ستونهايي يافتيم كه ركن چهارمش مي خواندند. صبح امروز اما ديگر گنجي را پشت ميله‌ها هم "نمي‌بينيم"؛ گنجي اما هنوز هست. همين بيرون؛ توي كوچه ها، لابلاي سطر سطر كتابها، در ميان بحث‌هاي كسالت آور انتخاباتي، و هر جا كه انساني از حق سخن مي گويد و بر شر مي‌تازد. گنجي هنوز هست. در دلهايي كه، حتي اگر به واسطه روشهاي تند و دوست داشتني ديروزش نقدش كنند، باز هم حرمتش مي‌گذارند و به نيكويي يادش مي‌كنند.

***

عكسي از گنجي را ميان پاره‌هاي روزنامه پيدا مي كنم. همان عكس آشنايي كه چهره غضب آلود گنجي را با انگشتي بر گيجگاهش نشان مي دهد. عكسي كه يك آسمان اندوه است و يك دنيا سخن.

گنجي "بود" و "رفت"، اما...

نه خدا و نه شيطان

سرنوشت او را

بتي رقم زد

كه ديگران

مي پرستيدند

بتي كه

ديگران‌اش

مي پرستيدند.

4:16 AM  

Post a Comment

خانه >>