Sunday, April 10, 2005

بهانه توقیف کارنامه «خاطرات يك الاهه الهام»بود

گفته می شود توقیف ماهنامه ادبی کارنامه به خاطر ترجمه داستان زیر است هر چندکه تا کنون مراجع رسمی دلایل توقیف کارنامه را به طور دقیق اعلام نکرده اند. بررسی حقوقی این داستان که منجر به توقیف شده است را در روزهای آینده منتشر خواهم کرد.
لارا واپنيار:

بچه كه بودم خيال مي‌كردم آنا گريگوريونا زن دوم داستايفسكي الاهه الهام اوست. داستان او را پيش از آن كه چيز ديگري درباره داستايفسكي بدانم مي‌دانستم حتي پيش از آن كه كتابي از او خوانده باشم.

پنج ساله كه بودم پدرم من و مادرم را رها كرد و رفت تا با زني قدبلند و چهارشانه به اسم مايا ازدواج كند. پدرم پس از مدت كوتاهي مرد. اين قضيه براي من و مادرم يك جورهايي خيانت مضاعف به حساب مي‌آمد. از آن زمان كم كم عكس‌هاي نويسندگان روس جاي عكس پدرم را مي‌گرفت كه قلاب ماهيگيري به دست داشت و آن را از آب بيرون مي‌كشيد، يا كنار ساحل در ميان شيرهاي دريايي خيس و چرب و چاق با دوربين دوچشمي‌جايي را نگاه مي‌كرد.

هيچ وقت از عكس تولستوي خوشم نمي‌آمد. مثل پاپانوئل‌هاي كنس بود- از آنهايي كه هيچ وقت براي آدم چيز درست حسابي نمي‌آورند و روسري بافتني يا يك جفت جوراب را زير درخت مي‌گذارند. من به دو تا پاپانوئل اعتقاد داشتم: آنها هم برادر بودند. آن كه خوب بود جعبه‌هاي قشنگ پر از اسباب بازي و عروسك، ظرف و ظروف عروسكي برايم مي‌گذاشت. آن كه كنس بود چيزي نمي‌گذاشت جز لباس‌هايي كه مادرم برايم مي‌خريد.

از عكس چخوف هم خوشم نمي‌آمد. پشت آن عينك پنسي بي دسته و لبخندش يك جور فريبكاري به چشم مي‌خورد. قيافه اش طوري بود كه انگار چيزي مي‌داند كه من دلم نمي‌خواهد بداند. شايد قضيه گلدان مورد علاقه مايا را مي‌دانست همان كه من شكسته بودم و بعد با دقت جمع كردم و خرده‌هاي آن را دور ريختم و بعد از آن هم خودم را زدم به آن راه كه هيچ خبر ندارم. از چخوف هيچ خوشم نمي‌آمد.

پوشكين... خوب پوشكين قيافه اش به آدم حسابي‌ها مي‌خورد. اما آن قدر جدي نبود كه نويسنده شود.

داستايفسكي همان بود كه دوستش داشتم. دست‌هاي قوي و پيشاني بلند داشت، آنقدر كه انگار مي‌خواست توي چشم آدم برود. چشم‌هاي نافذ جدي داشت و راست زل مي‌زد به من. هيچ پنهان كاري و نگاه بازيگوشانه قلابي آدم بزرگ‌ها در نگاهش نبود. مادرم كه يك بار مرا موقع نگاه كردن به داستايفسكي ديد گفت: «داستايفسكي چشم‌هايش با هم فرق داشت. يكي سياه بود يكي قهوه اي.»

تكرار كردم: «فرق داشت!» تكان خوردم و پرسيدم زن هم داشت.

مادر جواب داد: «مرده. اما وقتي زنده بود، زن داشت. اسم زنش هم آنا گريگوريونا بود.»

از اسمش خوشم آمد. «خوشگل بود؟»

«بلي. خيلي خوشگل بود. خيلي هم به او مي‌رسيد. هر وقت داستايفسكي سرما مي‌خورد، برايش چاي دم مي‌كرد و زانوهايش را با لحاب مي‌پوشاند.»

گفتم: «خوب من هم مي‌توانم اين كار را بكنم.»

داستايفسكي را ديدم كه سر ميز شام با عروسك‌هاي من نشسته. بلد بودم براي عروسك‌ها كاشا بپزم و برايشان چاي دم كنم. دستمالي را روي زانوي او پهن مي‌كردم و كاشاي خودم را به او مي‌دادم. بعد مي‌بردم و در رختخواب مي‌خواباندمش. پتو را مي‌كشيدم روي او و لبه‌هاي آن را زير تشك مي‌گذاشتم و اگر لازم مي‌شد درجه حرارت او را هم با تب سنج اسباب بازي ام اندازه مي‌گرفتم.

در ذهن من داستايفسكي نويسنده مرده اي بود كه چشم‌هايش با هم فرق داشت و زن زيبايي هم گرفته بود تا آن كه ده ساله شدم و مادربزرگ سكته كرد و آمد پيش ما ماند. آن موقع بود كه درباره زندگي داستايفسكي بيشتر فهميدم.

يك بار موهاي مادربزرگم را كه كوتاه مي‌كردم گفت: «اسم پدربزرگت فئودور ميخائيلوويچ بود، عين داستايفسكي، داستايفسكي ديوانه بود و پدربزرگ تو ديوانه تر!»

مو كوتاه كردن من به عروسك‌ها محدود مي‌شد كه هر وقت موهايشان گره مي‌افتاد قيچي مي‌زدم، اما مادربزرگ مي‌ناليد كه موهاي بلند گردنش را اذيت مي‌كند و مادرم به من گفت كه بايد موي او را كوتاه كنم. گفت: «تو دست‌هات فرز است.»

معمولا به ندرت تعريف‌هايي را كه از من مي‌شد نديده مي‌گرفتم، بنابراين يك روز قيچي را برداشتم و صندلي را به كنار تخت كشيدم و زيربغل او را گرفتم كمك كردم مادربزرگ روي آن بنشيند. به نظر مي‌رسيد خيلي سنگين باشد، اما بي وزن بود. بعد از چندين ماه افتادم توي رختخواب به نظر مي‌آمد گوشت تنش ريخته باشد. حس مي‌كردم توخالي است، استخوان‌هايش را انگار توي توبره ريخته بودند و به قطعه‌هاي چوبي جورچين من مي‌ماند كه توي كيسه كرباس جمع كرده بودم. ملحفه اي انداختم روي شانه اش، بند موي آبي رنگش را باز كردم و موهايش را شانه زدم و سعي مي‌كردم به كف سرش نخورد. پوستش هرچند گرم بود، اما نرمي‌و شلي پوست وارفته جنازه را داشت. حس مي‌كردم اگر فشار بدم انگشتم فرو مي‌رود و از تن تيره او بيرون مي‌زند.

مادربزرگم بعد از سكته دچار حالتي شد كه از جنون به ديوانگي مي‌رسيد و برمي‌گشت. كلي پرت و پلا مي‌گفت و اغلب در وضعي قرار مي‌گرفت كه من آن را «واسطه جنون» مي‌ناميدم. در آن موقع ذهنش شفاف مي‌شد: اسم‌هاي ما را قاطي نمي‌كرد. سعي نمي‌كرد پرت بگويد يا با چنگال آش نمي‌خورد. اغلب كتابي روي پاي خود باز مي‌كرد و آن را مي‌خواند، كتاب مورد علاقه اش خاطرات آنا گريگوريونا داستايفسكايا بود. كم و بيش حالت عادي داشت. با اين همه چيزي بود كه بيماري ذهني او را در مقابل كساني كه او را مي‌شناختند لو مي‌داد. اشتياق او به داستان سرايي، شوق بيمارگونه اي كه مانع استراحت او مي‌شد و يك ريز حرف مي‌زد و اعتراف مي‌كرد و جانش در مي‌رفت براي پيدا كردن يك گوش مجاني. پدربزرگ مرحومم كه معمولاً در گفت و گوهاي خانوادگي شركت نمي‌كرد قهرمان اصلي داستان‌هاي او بود. او و آن يكي فئودورميخائيلوويچ داستايفسكي. هر دو مرد شخصيتي باهوش و در عين حال مرموز داشتند.

تا دست دراز كردم و قيچي را برداشتم مادربزرگم گفت: «داستايفسكي آدم خيلي ناجوري بود. چقدر زن بيچاره اش را اذيت مي‌كرد! مي‌داني الاهه الهام او بود. بدون او هيچ گهي نمي‌تونست بخورد.»

گفتم: «مي‌شناسمش، اسمش آنا گريگوريونا بود.»

«آنا گريگوريونا. درست است چقدر بيچاره را اذيت كرد! هرچه پول داشتند برد سر قمار به باد داد و بعد دوباره آمد تا باز هم ببرد، اما چون پولي در كار نبود، هرچه زن بيچاره داشت گرو گذاشت تا باز قمار كند. حلقه، گوشواره و شال او را برد و حتي يك بار كفش و لباس او را گرو گذاشت و بيچاره حتي نمي‌توانست براي خريد از خانه بيرون برود.»

«خوب وقتي همه پول را سر قمار باخته بود، با چي مي‌خواست خريد كند؟»

مادربزرگم گفت: «خوب شايد مي‌توانست از يك فروشنده خوش قلب نسيه بگيرد. شايد هم مي‌رفت به تماشاي ويترين مغازه‌ها. مردك وقتي برگشت به جاي اين كه ابراز تأسف كند، سر او داد زد كه چرا شام را حاضر نكرده!»

«آنا گريگوريونا هم سر او داد زد؟»

«حرفش را هم نزن! تازه عذرخواهي هم كرد كه شام را حاضر نكرده، مي‌بيني چه زن خوبي بود.»

«خيلي خوب، حالا چشم‌هات را ببند.»

طره موهايش را ريختم روي پيشاني اش و قيچي را بالاي ابروي او به حركت درآوردم. مواظب بودم پوست او را زخمي‌نكنم. وقتي چشم‌هاي او بسته بود، راحت تر مي‌شد نگاهش بكني. زنده تر، طبيعي تر و خوش خوتر به نظر مي‌آمد.

گفتم: «مي‌داني بابوشكا؟ داستايفسكي نابغه بود. نابغه‌ها هم جنون دارند.»

يك چشم آبچكان و پر آب زير دست و قيچي من باز شد.

گفت: «آره ديوانه اند. ديوانه! از آنها ديوانه تر گير نمي‌آيد. آدم سر درنمي‌آورد چطور راضي شان كند. خيال مي‌كني كه بلدي. مي‌خواهي ببيني چي راضي شان مي‌كند. اما راحت جا مي‌زنند. دم دمي‌مزاج هستند. چاي دم مي‌كني و با قند و خامه مي‌گذاري جلوشان- همان چيزي كه دوست دارند زحمت كشيده اي و رفته اي خريده اي و فقط براي همان خريد خامه رفته اي. آن وقت داد مي‌زنند كه قهوه و ليمو مي‌خواهند دلت مي‌خواهد چاي را بريزي توي ليوان قرمز زشت شان و ليوان را روي سرشان خرد كني. اما نمي‌كني كه! عذرخواهي مي‌كني. شب كه مست به خانه تشريف مي‌آورند و شلوارشان گهي است- گهي و خيس- چه كار مي‌كني! با لگد كه بيرون نمي‌اندازي! مي‌آوري تو، لباس را درمي‌آوري، گه را از شلوارش پاك مي‌كني و مي‌بري روي تخت درازش مي‌كني. بعد هم مي‌روي به رختشوي خانه عمومي‌و جلو چشم همه شلوار گهي آقا را مي‌شويي و همسايه‌ها براي بوي گند سرت داد مي‌زنند! اما تو كه از رو نمي‌روي.»

به احتمال زياد درباره داستايفسكي اين حرف‌ها را نمي‌زد. مگر مي‌شود؟

پرسيدم: «بابوشكا اين كارها را براي كي مي‌كنند؟ كي توي شلوارش خرابكاري مي‌كند؟»

هر دو چشم را مثل حيواني منگ باز كرد كه زير طره مو دودو مي‌زد: «آنها! آنها! نابغه‌ها را مي‌گويم.»

خستگي او را از نفس انداخت و آرام و بي حركت نشست. بهترين حالت براي كوتاه كردن موي سرش. در سكوت كارم را تمام كردم. مراقب بودم كه صاف و مرتب كوتاه كنم. اما گاه اعتماد به نفس من 10 ساله كار دستم مي‌داد. اصلاح كه تمام شد دور تا دور كله مادربزرگم موها نامرتب بود. سعي كردم آن را يكدست كنم. اما مجبور شدم خيلي كوتاه كنم و آخر كار چيزي نماند جز چند شويد موي زرد و سفيد كه روي كله اش به چشم مي‌خورد. با بيني عقابي و گردني كه از شدت بيماري خيلي لاغر شده بود به جوجه اي شبيه بود. يك جوجه پير و مردني. مگر مي‌شود جوجه پير و مردني باشد. مادربزرگم سرش را تكان داد و گفت: «خيلي خوب شد.»

تازه پانزده ساله بودم كه مادربزرگم مرد و يك تخت خالي گذاشت و چند تا جعبه ريز و درشت كه بعد از تدفين مادرم چيزهاي او را در آنها گذاشت- لباس‌ها را از توي جعبه اي بزرگ، اسنادش كه توي جعبه اي كوچك و باقي چيزها را توي جعبه اي متوسط. تا مدت‌ها بعد از آن كه جنازه مادربزرگم را بردند بوي تهوع آور مرگ در فضاي آپارتمان سنگيني مي‌كرد. گاهي وقتي روي تخت دراز مي‌كشم و سعي مي‌كنم بخوابم صداي او را از طرف ديوار مي‌شنوم كه مي‌نالد و كمك مي‌خواهد، بعد سرم را مي‌كنم زير بالش و پتو را مي‌كشم روي خودم.

در مواقع ديگر، صداي ناله‌هاي واقعي را مي‌شنوم كه از طرف پله‌ها مي‌آيد و صداي دختر همسايه بغلي است. دختر همسايه فقط دو سال از من بزرگتر است اما زندگي اش فرق دارد. مستقل، سرخود، خشن. كارآموز يك سوپرماركت است و لباس و لوازم آرايش را با پولي كه در مي‌آورد مي‌خرد. سر پدرش داد مي‌زند: «برو گمشو ابله». درست مثل مادرش. هر وقت بحث شان مي‌شود سر مادرش هم داد مي‌زند: «خفه شو! پتياره!» آنها بحث كه مي‌كنند مثل دو هم قد و هم سن دعوا مي‌كنند نه مثل من كه هر وقت مادرم چيزي مي‌گويد آبغوره مي‌گيرم. دختر همسايه هيچ شباهتي به من ندارد. به نظر سي ساله مي‌آيد. البته به قول مادرم، من دوازده ساله، شايد هم كمتر. دخترها توي مدرسه پشت سرم مي‌گويند «تانيا سينه اش مثل بچه‌هاي پيش دبستاني است.»

حدود يك سال، هر چهارشنبه و جمعه دختر همسايه ساعت 10، 11 شب با پسري به خانه مي‌آمد. به محض اين كه صداي تقه در آسان بر را در طبقه خودمان مي‌شنيدم مي‌دويدم به طرف در و صورتم را مي‌چسباندم به چشمي‌روي چوب سرد. خودش بود. از آسان بر بيرون مي‌آمد. با چشم‌هاي خمار. دكمه‌هاي پالتو زمستاني اش باز بود و پسرك او را نگه مي‌داشت. به طرف پله‌ها مي‌رفتند و به نرده‌ها تكيه مي‌دادند. هيچوقت صورت پسرك را نديدم، فقط دست‌هاي گنده قرمز او را مي‌ديدم كه لاي پارچه‌ها اين ور و آن ور مي‌رفت- لاي پالتو خز، پشم پالتو، پارچه نخي پيراهن و ساتن و... صورت برافروخته و لب‌هاي نيمه باز او را مي‌ديدم كه گاه و بيگاه مي‌ليسيد. صداي نفس نفس شان را مي‌شنيدم و صداي خش دارشان را مي‌گفت: «پس كجاست؟ كو كجاست؟ اينجاست پيدا كردم، پيدا كردم!» و دخترك مي‌ناليد و با لحني به كلي متفاوت از چيزي كه به پدرش مي‌گفت داد مي‌زد: «خفه شو ابله!»

وقتي به رختخواب برمي‌گشتم، دستم را زير پتو مي‌بردم، درباره دختر همسايه و دوست پسرش خيالبافي نمي‌كردم. برعكس، به محض آن كه به رختخواب مي‌رفتم تصوير آنها حالم را به هم مي‌زد. در عوض درباره نويسنده‌هاي مرده خيالپردازي مي‌كردم كه تصاوير عبوس شان صفحات كتاب‌هاي درسي ام را پر مي‌كرد. گوگول، چخوف، تورگنيف، داستايفسكي، موهاي فلفل نمكي، پيشاني‌هاي بلند و چشم‌هاي باهوش فهيم. گاهي چهره نويسنده ام ناگهان به چهره يكي از مرداني كه مي‌شناختم تبديل مي‌شد و بلافاصله خيالبافي را رها مي‌كردم. خيلي مي‌ترسيدم خجالت مي‌كشيدم كه اگر دفعه ديگر مرد را ديدم چگونه مي‌توانم تو روي او نگاه كنم. راحت تر اين بود كه به همان نويسنده‌هاي مرده بچسبم.

نويسنده اي مرده با لباس ژنده در اتاقم جان مي‌گرفت- به دلايلي آنها را هميشه با لباس‌هاي ژنده قرن نوزدهم مي‌ديدم كه مي‌آمدند و روي تختم مي‌نشستند و چنان قيافه جدي و مهرباني مي‌گرفتند كه من گريه ام مي‌گرفت.

آرام مرا بلند مي‌كرد و مي‌نشاند دست مي‌زد به پشت من و صورتم را به سينه اش مي‌چسباند. موهايم را بازي مي‌داد و پشتم را مي‌ماليد و بعد دكمه‌هاي پيراهنم را باز مي‌كرد و حرف‌هاي خوبي مي‌زد. در حالي كه نويسنده مرده با لباس در تخت من بود. از تصوير نويسنده مرده لخت خوشم نمي‌آمد و منتظر مي‌ماندم تا چيز جالبي اتفاق بيفتد.

تمام كه مي‌شد نويسنده مرده از رختخواب من بيرون مي‌رفت و در محدوده امن كتاب‌هاي درسي ام جا مي‌گرفت. اين نوع عشق كافي نبود كه زندگي را زيبا كند. با اين همه وعده اي اميدواركننده مي‌داد، در باغ سبزي را كه در سايه دست‌هاي زمخت و بلوزي كه دكمه‌هايش باز بود به روي من گشود.

كلاس دهم داستايفسكي را مي‌خوانديم. معلم گفت كه پيش از خواندن آثار او گزارش‌هايي درباره جنبه‌هاي مختلف زندگي او تهيه كنيم. من موضوع سال‌هاي آخر عمر؛ زندگي با آنا گريگوريونا را انتخاب كردم. وقتي به خانه رفتم، جعبه لوازم مادربزرگم را زير و رو كردم. توي جعبه متوسط زير كارت پستال‌هاي رنگ و رو رفته، عينك‌هاي مطالعه شكسته و شيشه‌هاي باز نشده دارو، كتاب كوچك و رنگ رفته اي را پيدا كردم: خاطرات روزانه آنا گريگوريونا.

گردوخاك روي كتاب را تكاندم و آهي كشيدم و روي كاناپه گلوله شدم. پس از اين همه سال با نگاهي تازه به سراغ نويسنده مي‌آمدم. دلم مي‌خواست بدانم كه الاهه الهام او بودم چه حسي دارد. اما به محض آن كه چند صفحه اول را خواندم، فهميدم كه يك جاي كار خراب است، خيلي خراب. يا من اشتباه مي‌كنم يا كتاب غلط است و نمي‌فهميدم كجاي كار عيب دارد. بفرما: آنا گريگوريونا اسنيتكينا، تندنويس جواني كه تازه درسش تمام شده از بخت و اقبال بلند براي فئودور داستايفسكي كار مي‌كند. او تندنويس لازم دارد زيرا عجله دارد كه رمان را زود تمام كند (به احتمال زياد براي قراردادش بود بخش‌هاي زيادي را جا مي‌اندازم. ترتيبي دادند كه او ديكته كند و آنا تندنويسي، بعد هم متن تندنويسي شده را پياده كند. مدتي با هم كار كردند و به هم وابسته شدند و يك روز داستايفسكي پيشنهاد ازدواج داد و او هم قبول كرد. ديگر نخواندم و برگشتم به اول كتاب.

وقتي بار اول آنا گريگوريونا به ديدن داستايفسكي رفت با خودش دفترچه تندنويسي و كلي مداد تراشيده عالي آورد. با ذكر دقيق جزئيات رفتن خودش را به نوشت افزار فروشي توضيح داده كه مي‌خواست مداد بخرد- مگر مي‌خواست با مدادها او را غافلگير كند؟ دروغگو! دروغگو! انگار نه انگار كلي وقت گذاشته تا موي سرش را درست كند و لباس مناسب بپوشد. با نفرت دختربچه اي شانزده ساله كتاب را كوبيدم به كاناپه، اما نمي‌خواستم آن را كنار بگذارم. به خواندم ادامه دادم، هرجا هم كه آنا گريگوريونا جا انداخته بود از خودم اضافه مي‌كردم.

آنا نشست و سرش را انداخت پايين و مشغول كار خودش شد. سرش را هم بلند نمي‌كرد اما حضور او را حس مي‌كرد داستايفسكي توي اتاق قدم مي‌زد و عقب و جلو مي‌رفت. لبه‌هاي پالتو او گاه و بيگاه به پشت آنا ماليده مي‌شد، پاهاي سنگين او تخته‌هاي كف اتاق را به صدا در مي‌آورد. آه مي‌كشيد غر مي‌زد. زير لب صداهاي نامفهومي‌درمي‌آورد. داستايفسكي ابتدا بي آن كه متوجه باشد به او نگاه مي‌كرد اما به تدريج حضور او را حس مي‌كرد و بيشتر و پيشتر حواسش در پي او مي‌رفت. به گردن ظريف دخترانه اش خيره مي‌شد. به پشت او نگاه مي‌كرد و در بحر موهاي او مي‌رفت و حركات سريع دستان او را تماشا مي‌كرد و جمله‌هاي خود را مي‌بافت و طرح پيچيده شان را پياده مي‌كرد. نفسم بالا نمي‌آمد. بلي «زن دوم» همراه مرد سال‌ها پيش مرده بود اما باعث نمي‌شد كه حسادت من كم شود يا دردناك نباشد. از آنا گريگوريونا متنفر بودم. از جسارت او حالم به هم مي‌خورد. وقتي مي‌ديدم كه نوشته است چطور داستايفسكي قربان صدقه اش مي‌رفت و برايش شيريني و ميوه مي‌خريد و به زانو مي‌افتاد كه ابراز عشق كند مي‌خواستم بتركم. (لابد بعد از اين كه مقدار ديگري پول در قمار باخته بود)- اما آنقدر عصباني بودم كه به اين چيزها توجه نداشتم. هر وقت مي‌خواندم كه تحويلش نگرفته و سرش داد زده خيلي لذت مي‌بردم. از كشف اين كه او دختري معمولي بود و بدون زيبايي خاصي و هيچ چيز فوق العاده اي نداشت و بهره هوشي اش هم چنگي به دل نمي‌زد هم آرام نگرفتم. آنا گريگوريونا هر قدر هم معمولي، مرد روياهاي مرا از چنگم درآورده و الاهه الهام او بود. او بود كه داستايفسكي را واداشت تا اثري بنويسد كه در كتاب درسي ام گفتند مرواريدهاي ادبيات دنيا.

داستايفسكي براي او ديكته مي‌كرد اما درواقع او بود كه قمارباز را نوشت. دست‌هاي او بود كه روي كاغذ مي‌لغزيد، حركات انگشتان او صداهاي كوتاه را به كلمه‌هاي ماندگار بدل مي‌كرد. چشم‌هاي او اول كلماتي را مي‌ديد كه از دهان داستايفسكي در مي‌آمد. كار او بود كه باعث شد ديگران اثر داستايفسكي را ببينند. پس مگر او بالاتر از الاهه الهام نبود؟

تحمل ناپذير بود. خاطرات آنا گريگوريونا را زير كاناپه مادرم پنهان كردم، جايي كه سال‌ها پيش، اطلس پوست شناسي ترسناك دايي ام را قايم كرده بودم. حالا بايد رمان قمارباز مي‌خواندم و رماني كه آنا نوشته بود. بايد مي‌خواندم. هرچند شايد دردناك بود.

بالاي قفسه كتاب‌ها پيدا كردم، كتابي باريك با جلد آبي رنگ و رو رفته. همانجا شروع كردم به خواندن، روي صندلي ايستاده بودم و پاهايم در نرمي‌تشك صندلي فرو مي‌رفت. چند صفحه اي كه خواندم، از صندلي پايين آمدم و پاكشان رفتم به آن طرف اتاق و با احتياط خود را روي كاناپه رها كردم. بي آن كه چشم از كتاب بردارم هر كلمه را مي‌بلعيدم و مست مي‌شدم و مست تر. يك چيزي توي كتاب بود كه مرا شيفته مي‌كرد، اما نمي‌توانستم دست روي آن بگذارم. بزرگتر و مهمتر و هيجان انگيزتر از شخصيت‌ها يا پس رنگ و رمان بود. چيزي بيرون از صفحات محدود كتاب. در فصل شش ناگهان فهميدم زن ديگري هم بود! زني واقعي كه به شخصيت پولينا جان داده بود و به خود رمان. او الاهه الهام داستايفسكي بود. داستايفسكي پيش از آشنايي با اين تندنويس متعصب، آنا گريگوريونا، با او رابطه داشت. آن زن را دوست داشت. عظمت شور در رمان چنان بود كه حتي من، مني كه با هر چيز عشق بيگانه بودم مي‌توانستم تشخيص بدهم يك بند را بارها و بارها خواندم.

من نمي‌دانم در او چه چيز جذاب و دلرباست. معهذا او زيباست من فكر مي‌كنم كه زيباست، هرچه باشد او مردان را ديوانه وار دلباخته خود مي‌كند. او قدبلند و خوش اندام منتهي خيلي لاغر است. چنانچه به نظر مي‌رسد مي‌توان او را به صورت گرهي در آورد يا دو لايش كرد. نشان جاي پايش دراز و باريك و ستوه آور بود. به راستي ستوه آور بود. گيسوانش خرمايي رنگ و چشماني مثل گربه داشت اما با چه تكبر و نخوت از چشمان خود استفاده مي‌كرد.

جاي پاي ستوه آور عبارتي بود كه چنان مرا تكان داد كه كتاب را انداختم و دمر افتادم روي كاناپه. حالا نخند كي بخند، انگار كه من خودم حواس مردي مثل داستايفسكي را پرت كرده ام. من شباهتي به پولينا نداشتم. قدم بلند نبود. موخرمايي نبودم چشم‌هاي گربه اي نداشتم. مغرور و بي رحم نبودم و حتي يك اشاره هم نبود كه بتوانم خودم را با او يكي بدانم اما پولينا با آنا گريگوريونا فرق داشت كه باعث مي‌شد خود را با او يكي بدانم. اجازه دادم كه داستايفسكي عاشق او باشد. عشق شان را تقديس كردم.

آنا گريگوريونا را سر ميز او مجسم مي‌كنم با مجموعه مدادهاي كامل كه دنياي رمان داستايفسكي را خلق مي‌كند، جايي كه ديگر براي او محلي وجود ندارد. بر آن دنيا پولينا حكمراني مي‌كند كه نه چاي برايش مي‌آورد و نه لحاف مي‌پيچد دور او و نه پيشاني اش را مي‌بوسد و نه سر كچلش را و برايش تندنويسي نمي‌كند و در عوض قدرتي دارد كه او را آتش مي‌زند و با جاي پاي او را به ستوه مي‌آورد و شكنجه مي‌دهد.

وقتي الاهه الهام شوم، پولينا خواهم شد. به هيچ وجه حاضر نيستم آنا گريگوريونا شوم.

7 نظر:

Blogger گیلدا نوشته...

با اجازه در خبرچین به این مطلب لینک دادم
http://khabarchin.blogspot.com/2005/04/blog-post_111314347378823169.html

7:35 AM  
Anonymous فرهنگ نوشته...

آقای پوراستاد عزیز، بی صبرانه منتظر بررسی حقوقی این داستان هستیم.
با تشکر...

8:29 AM  
Anonymous حمید نوشته...

خوبی اینترنت اینه که گاهی بدون اینکه زحمت بکشی حسابی حال می کنی. مرسی که این داستان رواینجا گذاشته بودید.

9:55 AM  
Anonymous فاطمه نوشته...

آقا وحید ، من نفهمیدم این داستان از لحاظ حقوقی چه مشکلی داشت . واقعا خیلی عجیبه که دلیل توقیف ، این داستان باشه ... می‌تونین لطف کنین بنویسین از لحاظ حقوقی کجای کار ایراد داشت که این جوری بهش گیر دادن؟

10:12 AM  
Anonymous وحید نوشته...

تا چند روزه دیگه مینویسم

11:07 AM  
Anonymous ali kheradpir نوشته...

جناب پور استاد اگر چه کامنت های این حقیر همچنان بی پاسخ است اما باز هم دست شما درد نکند .. منتظر بررسی حقوقی این مطلب هستیم . همچنین امیدوارم در آینده ماجراهای وقایع از سر گرفته شوند ... با درودی دیگر بار

1:27 PM  
Anonymous ميترا شجاعي نوشته...

آقاي پور استاد عزيز
نمي دانم تجربه چند ملاقات كوتاهي كه قرار بود به همكاري دائم منجر شود و نشد دليل لينك شما به وبلاگ من بود يا آشنايي با سوابق كاريم. در هر حال افتخاري است برايم اين تبادل لينك. از لطف شما سپاسگزارم
ضمنن عذر مرا براي اين كامنت بي ارتباط به موضوع پذيرا باشيد ايميلتان را نداشتم
پايدار باشيد

2:42 PM  

Post a Comment

خانه >>