Monday, April 18, 2005

با تحریریه وقایع اتفاقیه در سال روز انتشار -8

علي دهقان:گریه کردم
يادش گرامي. وقايع اتفاقيه هم رفت تا كارنامه روزنامه هاي شهيد در عصر ارتباطات نوين يك ستاره تاريخي هم داشته باشد. وقتي وقايع را قفل زدند در خيابان بودم. آفتاب نشسته بود همه جا مثل هميشه پر بود از آدم هايي كه لا به لاي ماشين هاي آهني و ساختمان هاي سيماني غوطه مي خوردند. خبر را «ساناز الله بداشتي» در تلفن همراهم فوت كرد و من منگ شدم و دور خودم چرخيدم و درست مثل عكس پنج بر كتاب حساب پنجم دبستان روي زمين پهن شدم و جلوي ويترين پر از چراغ يك مغازه تابلوفروشي گريه كردم، غروب تلخي بود آنقدر كه وقتي نيم ساعت بعد به ساختمان قديمي وقايع برگشتم بهمن احمدي را ديدم كه صورتش را خوابانده بود ميان كف دو دستش و شانه هاي بزرگش بي محابا مي لرزيدند. اين براي نخستين بار بود كه مي ديدم باد زخمي روزنامه اي را با خود برده است و حالا هيچ نمانده جز سكوتي كه از سروكول بناي قديمي كاشي 125 بالا مي رفت. وقتي وقايع شد واقعه اي ديگر تا حديث سياست ايراني دوباره ماهيت خود را به رخ بكشد تمام ساكنين روزنامه مي توانستند خاطرات زيادي را از توقيف هاي فله اي، شبانه و وحشيانه تعريف كنند اما اين بار اين برگه به گونه اي ديگر ورق خورد. رفتن وقايع گلوله اي بود كه هرچند به عمق جان نشست اما باز همه زنده بودند تا اين بار از به خون نشستن روزنامه اي بگويند كه بودنش زيباترين تصوير را به ثبت رساند و رفتنش نيز شد خاطره اي بزرگ كه سخت آزرده مي كند پريشان حالي پريوشان دل سخت را؛ شايد زيباترين طرح به جاي مانده از دوران وقايع اتفاقيه (وقايع اتفاقيه عصر ما) ساده بودن فضاي تحريريه آن باشد. همه بي ريا به هم سلام تعارف مي كردند، درست برعكس برخي از روزنامه هاي خوب شناخته شده كه دچار ماليخولياي فرهنگي هستند و روزنامه نگاران خوب مي دانند كه در چهار ديواري آنان چقدر نفس كشيدن دشوار است. به هر حال اين هم براي خود اتفاقي بود كه بر گريبان وقايع نشست. امروز 29 ارديبهشت است؛ روز انتشار روزنامه ما، اما نمي دانم كه چرا فقط خاطرات روز توقيف در ذهنم رژه مي رود. وحيد روي مهتابي ايستاده بود به او گفتم كه حالا چه مي كني با اين كاشي 125 و او... آرش گفت به سختي نفس مي كشم. به حيات رفتيم. غروب آبي رنگ روي همه چيز نشسته بود. گودالي بزرگ روي سينه خاك حفر كرديم. غسل داديم و نماز ميت را نيز به جاي آورديم. گور دوباره پر از خاك شد. روي تابلوي بزرگي نوشتيم: «مزار اميركبير». علي سيدآبادي مي گفت اينجا زياد هم بي شباهت به حمام فين نيست و من خنديدم و با سرعت فاتحه اي براي اميركبير خوانديم و تمام وسايل را جمع كرديم. حنيف آواز مي خواند و آرش مي گفت عجله كنيد تا از راه نرسيده اند و من مي گفتم اي كاش خواب بودم و حالا هنوز هم دور مي كردم اين خيال روشن را كه زنده بوده ام و قتل امير را ديده ام و مزارش را مي شناسم و حالا روز انتشار وقايع اتفاقيه است و شما هم فقط به خاطر اميركبير كه هي در تاريخ ما كشته مي شود حمد و سوره اي بخوانيد. وقايع اتفاقيه هنوز زنده است چون روزنامه نگاري زنده است. همين.