Tuesday, April 19, 2005

با تحریریه وقایع اتفاقیه در سال روز انتشار -23

مهران قاسمی :آري اين چنين شد برادر !
نوشتن هيچ وقت برايم اين چنين سخت نبوده است . حداقل از همان روزهايي كه مكانيك را كنار گذاشته و كلاس هاي خصوصي و عمومي و تضميني و هزار و يك كار ديگر را فراموش كردم تا بنويسم تا همين امروز كه هر روز مجبورم بنويسم و بنويسم و بنويسم .هيچ وقت چنين احساس غريبي نداشتم .
حالا ديگر خيلي وقت است مي نويسم . حداقل براي جواني مثل من كه روزي روزگاري آرزوها داشت و روياها زمان به سرعت گذشت. هنوز يادم هست انشاي دوران نوجواني ام را كه همه مي خواستند خلبان شوند و دكتر و يا شايد مهندس و من مي خواستم بنويسم . كتك مفصل دوران راهنمايي ام كه ناظم با گرفتن كتاب ‹آري اين چنين بود برادر› ميهمان ام كرد و يا اخراج موقتي كه به همراه داشتن ‹ حاجي آقا › برايم به همراه آورد. هنوز يادم هست كه وقتي برگ برگ كتاب را پاره كردند با خودم سوگند خوردم كه روزي من بنويسم . بنويسم و اگر كتاب هايم را پاره كردند فرياد بزنم. هنوز نفرتي كه آن روزها تمام وجودم را گرفته بود احساس مي كنم. بغض گره خورده در گلويم بعد از 14 سال باز مي شكند . دوست دارم روزي روزگاري بنويسم براي نسل بعدي كه شايد نداند و شايد نگذارند بداند كه اين روزها چگونه گذشت .دوست دارم بنويسم ‹آري اين چنين شد برادر› تا سال ها بعد هيچ كس نسل ما را براي ننوشتن تمام واقعيت سرزنش نكند .
نوشتن هيچ وقت برايم اين چنين سخت نبوده است. صداي آرش هنوز در گوشم است.
-يه روزنامه جديد !
-خب اسمش چيه ؟
-وقايع اتفاقيه
-چي ؟ از كي شروع مي شه ؟
-چه فرقي مي كنه ؟ مي توني مثل آدم بياي . ببين مهران يه صفحه لايي دارند ....
-آره چرا كه نه ؟
-ببين قرار نيست دودر كني كه ؟
-نه بابا – خب كي و كجا بايد بيام ؟
يك مكالمه كوتاه تلفني در روزهاي اول بهار . داستان حضور من در روزنامه وقايع اين گونه اتفاق افتاد. نمي دانم اگر آن روز مي دانستم كه زيباترين دوران كار من قرار است به تجربه اي تكراري اما تلخ تر از هميشه منجر شود باز هم قبول مي كردم ؟ هنوز هم نمي دانم . هنوز هم نمي دانم چرا وقايع با هر روزنامه ديگري فرق داشت . چرا هر وقت از جلوي ساختمان قديمي اش رد مي شوم بي اختيار چند لحظه اي به آن خيره مي شوم. نمي دانم چرا مي خواهم – و بارها اين كار را كرده ام – كه به عابري يا مسافري در كنارم رو كنم و بگويم اين دفتر روزنامه وقايع اتفاقيه بود. نمي دانم چرا هر بار كه آن ها با بي اعتنايي شانه بالا مي اندازند بغضي تلخ گلويم را مي گيرد و من دل خوش مي كنم كه روزي روزگاري ...
هنوز نمي دانم . حتي نمي دانم كه چرا نوشتن اين چند سطر را هم قبول كردم. شايد اصرار وحيد پوراستاد و شايد جنوني غير قابل درمان . مثل بازي با يك زخم شايد. سرباز كردن اين زخم كهنه –هرچند دردناك و حزن انگيز- شايد باعث شود باور كنم كه هنوز زنده ام. باور كنم كه اگر امروز مجبورم بنويسم و بنويسم براي نان و نه آزادي و اگر مجبورم براي حفظ نام به كار كردن با جمعي تن دهم كه به تعبير علي دچار ماليخولياي فرهنگي شده اند تنها براي ماندن است . ماندن به اميد روزي كه شايد وقايع ديگري اتفاق بيافتد و اين بار ماندگارتر . نمي دانم اين انتظار چقدر خواهد بود؟ فاصله بين دو وقايع اتفاقيه يك قرن و نيم بود. از اميركبير تا خاتمي . تولد وقايع اتفاقيه سوم را كي بايد جشن گرفت ؟مطمئنم زياد دور نيست .


4 نظر:

Anonymous عمو اروند نوشته...

بنویس و بنویس و بنویس و بدان که نسل ماقبل تو نیز بس بسیار ازین تجربه های تلخ دارند. پنهان کردن کتابی، جزوه ئی یا مجله ئی مابین کتابی مذهبی چون مسائل یومیه یا نوحه های عزاداری، شگردم بود برای رهائی از بازخواست پدر یا خواهران و احتمالن جلوگیری از کتک خوردن و پاره شدن کتاب.

3:06 AM  
Anonymous Anonymous نوشته...

just Have a look here: http://harfehesaab.persianblog.com
you may like it.

9:33 AM  
Anonymous محمد جواد طواف نوشته...

سلام. ... آقا به اين مهرن خان قاسمي بگيد وبلاگ شخصيش رو درست كنه .... اين كارتون در مورد يك تحريريه جالبه... خوشمان امد

11:52 AM  
Blogger پدرام هاشمی نوشته...

وحید جان سلام منهم مثل تو مطمئنم که چاپ وقایع اتفاقیه جدید زیاد دور نیست.نوشتن امروز تو و من سیلی بسیار محکمتری است در گوش ان کسانی که یک روز بخاطر داشتن یک کتاب تو و من را بباد کتک گرفتند.امروز داشتم لینک وبلاگ خودم را که اتفاقا وبلاگ تورا هم شامل می شود به همراه یک جمله برای تحریم انتخابات توی اتاقهای گفتگوی یاهو پخش می کردم که یکی دو تا از همان اقایونی که روزی حرف منطق شان چیزی جز کتک وضرب و شتم انهم با پشتیبانی دستگاههای اجرایی رژیم نبود از ضعف و بیچارگی شروع کردند به دادن انواع فحشهایی که فقط برازنده خودشان و بود و بس.پس اینطور که معلومه نوشتن امروز من و تو برای کسانی که سالها هر صدائی را در گلو خفه کرده اند بسیار سنگین و غیر قابل تحمل شده است و در این عصر تکنولوژی و ارتباطات البته چیزی که امروز راه بجائی نخواهد برد کتک است.پس بنویس و مطمئن باش که بازگشائی وقائع اتفاقیه بسبار نزدیک است http://tir78.blogspot.com/

7:40 AM  

Post a Comment

خانه >>