Monday, April 18, 2005

با تحریریه وقایع اتفاقیه در سال روز انتشار -22

اكبر منتجبي: عهد قجر و درخت توت
تمام صفاي روزنامه وقايع اتفاقيه به دو سه چيز بود. اول ساختمان عهد بوقش كه وقتي زلزله آمد همه هول كرديم و كار را تموم شده دانستيم. دوم نيز آن درخت توتي كه كنج حياط بزرگ آن روزنامه، آرام نشسته بود و عصرها بزرگوارانه پاهاي من را بر روي شاخه هاي خودش تحمل مي كرد تا از آن بالا بروم و توت بچينم و شاخه ها را تكان بدهم و بچه ها تناول كنند.
*** اما درباره آن ساختمان عهد قجر، روزي كه زلزله تهران آمد، من پشت ميز مشغول نوشتن يك گزراش سياسي بودم. امير نخعي كنارم بود و در حالي كه سيگاري لاي دو انگشتش دود مي شد از پنجره به بيرون زل زده بود تا سوژه يك يادداشت را از لابه لاي ابرهاي آسمان پيدا كند و بعد بنويسد. ميز سرويس سياسي هم مثل وضعيت كشور بود. لغزان و مرتب در حال تكان خوردن. در حين نوشتن گزارش دستم روي ميز به شدت دچار تكان شد و دستم خط خورد. به امير اعتراض كردم: «چرا ميز را تكون ميدي؟» گفت: «تو تكون دادي.» گفتم: من كه دارم گزارش مي نويسم. گفت: منم مطلب مي نويسم. در بين اين جروبحث بوديم كه ديدم اطراف خالي تر شده و بچه ها پا به فرار گذاشتند. تازه متوجه شديم كه زلزله آمده. هر دو پا به فرار گذاشتيم. وسط راه پله ها ژيلا بني يعقوب را ديدم كه به اضطراب برمي گشت به تحريريه. گفتم: كجا؟ گفت: موبايلم را جا گذاشتم. ديدم موبايل منم همراهم نيست. پشت سر او راه افتادم تا قبل از اين كه زير آوار بمانم، موبايلم را بردارم. وقتي برداشتم و خواستم برگردم، ديدم تمام تكان ها از بين رفته و من و ژيلا بني يعقوب تنها كساني هستيم كه در تحريريه مانده بوديم. بقيه وسط حياط بودند. بعدتر كه فضا آرام شد و سروصداها خوابيد همه برگشتند به جز اميرعباس نخعي. يك ماشين پيدا كرده بود. رفته روي روي كاپوت آن داشت سوژه يادداشتش را پروبال مي داد. تا آخر وقت همان جا ماند و بعد هم از همان حياط رفت خانه. *** اما آن درخت توت كه بزرگواري كرد. يكي از روزها رفتيم بالاي درخت تا توت بچينيم. مظفر عقيلي ناظر چاپ روزنامه از پايين به من گفت: «تو بالاخره مي افتي و قلم پاهات خرد مي شه.» خنديدم و گفتم: بيا بابا توت بخور. گفت: مثه تو ديوونه نيستم. و رفت. من نيم ساعت بعد آمدم پايين. بايد مي رفتم صفحه بندي تا صفحات سياسي را ببندم. يكي از بچه ها گفت كه عقيلي گفته شماها كه به خاطر 200 تومان توت از درخت بالا مي ريد آخرش كار دست خودتان مي دهيد. توجه نكردم. يك ساعتي بعد از حياط سروصداي زيادي آمد. از محل «صفحه بندي» كه در زيرزمين بود، بيرون زدم. زير درخت توت همه جمع بودند. رفتم جلوتر. مظفر عقيلي در حالي كه از درد نعره مي كشيد پاهايش را گرفته بود. ماجرا را پرسيدم. يكي از بچه ها گفت وقتي تو رفتي صفحه بندي، مظفر از درخت رفت بالا تا توت بچينه. وسط كار ناگهان شاخه شكست و از همان بالا به شدت افتاد زمين. مظفر را سريع بردند بيمارستان. ساق يكي از پاهايش، به گمانم پاي راستش از چند جا شكسته بود. بعداً كه عصا به دست ديدمش گفتم: به خاطر 200 تومان، 200 هزار تومان خرج گذاشتي روي دست خودت. *** به هرحال آن روزها گذشت و امروز فقط خاطره اي از بچه ها به ياد مانده. كاظم رهبر و گوشه گيري هايش، اصغر سيدآبادي و بچه هاي ادبي اش، رويا كريمي مجد و پچ پچ هاي محرمانه با همكارانش زير باد كولري كه ما در تابستان حسرتش را مي خورديم، آرش حسن نيا و دعواهاش سر ليوان يه بار مصرف. ژيلا بني يعقوب و بهمن احمدي و گرفتاري هايشان سر ناهار ظهر، مراد ويسي و خنده هايي كه لپاش را چال مي انداخت و نهايت از زير قول هاش در مي رفت، وحيد پوراستاد و قهر كردن هاي يك روز در ميانش، ميردامادي و متانتش و البته بهروز گرانپايه و منش آقايي اش كه همه را گذاشت و كار را به عطايش بخشيد و رفت. ياد باد آن روزگاران ياد باد.

3 نظر:

Anonymous venus نوشته...

من هوس كردم همين فردا برم تغيير رشته بدم!!!

2:33 PM  
Blogger z8un نوشته...

چقدر جالبه آدم خاطرات روزنامه‌نگارایی که مرتب اسمشونو بالای مقالات می‌بینه بخونه. شیطنت‌هاشون، شکموبازیاشون و.... انگار خیلی برای آدم ملموس‌تر و واقعی‌ترو دوست‌داشتنی‌تر می‌شن.
هیئت تحریریه‌یه روزنامه چه دنیایی با هم دارن:)
آرزو دارم تو مملکت ما برای آزادی قلم احترام قائل بشن و دیگه هیچ روشنفکری غم نان وغم کرایه خونه و... نداشته باشه...

3:43 PM  
Anonymous هانيه نوشته...

سلام.
من اين اقاي منتجبي را فقط مطالب خوبش را ديده بودم و مي بينم. انگار در خاطره نويسي هم قلم خوبي داره. واقعا چه اتفاقت جالبي در يك روزنامه سياسي ماافته كه هيچ كس فكرش را هم نكرده.

2:17 PM  

Post a Comment

خانه >>