Monday, April 18, 2005

با تحریریه وقایع اتفاقیه در سال روز انتشار -20

امیر عباس نخعی :براي يك روز بيشتر زنده موندن

اين وحيد پوراستاد از اون دسته آدم هاي جالب ولي از نوع بي مزه اونه. هرچي دل تنگش خواسته و مي خواد داره درباره روزنامه «وقايع اتفاقيه» و خبرنگارهاي حرفه اي و سافت نيوز نويسش مي نويسه اون وقت زنگ زده به من مي گه اميرجان در حد پنج خط براي وبلاگم در مورد «وقايع اتفاقيه» مطلب بده!؟ خوشمزس كه خودشم خط مي ده كجاي داستان و بنويسم، انگار هنوز «وقايع» بازه و اونم تو اتاق سردبيري. خلاصه قرار شد براش از روز آخر وقايع بنويسم. روزي كه طبق عادت مألوف از چند روز قبل از توقيف روزنامه بوش دراومده بود. من چند روز قبل از توقيف، مصاحبه مفصلي با دكتر سروش كه تازه از آمريكا به ايران اومده بود انجام داده بودم و قرار بود قبل از چاپ مصاحبه را دكتر سروش هم يك بار ببينه. ولي خوب روزي كه مي خواستيم مطلب را چاپ كنيم سروش مسافرت بود و تنها راه ارتباطي من با اون پسرش بود. دو روز مونده بود به توقيف و من هي اصرار داشتم كه مصاحبه را هرچه زودتر تحويل بگيرم و پسر دكتر سروش خوب متوجه نبود كه چرا من اينقدر اصرار مي كنم كه آقاي «دكتر» تلفني مصاحبه راتأييد كنه. خلاصه موفق به اين كار نشديم تا فردا دكتر سروش به تهران آمد، مصاحبه را خواند و به من تحويل داد. دكتر م همان شب با من تماس گرفت و گفت مصاحبه بايد براي فردا آماده باشه و من هم همان شب مصاحبه را اصلاح شده با ماشين به منزل دكتر م فرستادم. مصاحبه تا فردا صبح آن روز آماده شد و براي حروفچيني به روزنامه رفت و تا ظهر مقدمات آن آماده شد. از ظهر همه بچه ها طبق روزهاي معمول سركار بودند و صد البته آن روز سرويس حوادث سرگرم پوشش دادن دادگاه «زهرا كاظمي». همان شب قرار بود دادگاه زهرا كاظمي به طور كامل در روزنامه به چاپ برسه چون حدس زده مي شد كه روزنامه هاي ديگر اين كارو نكنن. اما بوي تعطيلي دست از فضاي تحريريه برنمي داشت. حس غريبي مي گفت: فيتيله روزنامه امروز تعطيله. حوالي غروب از تحريريه به حياط دلنشين روزنامه نگاه كردم ديدم «اكبر منتجبي» مثل هميشه داره لاي درختا راه مي ره و پچ پچ با موبايل صحبت مي كنه. رفتم پايين تا كمي سر به سرش بذارم. به طبقه پايين كه رسيدم ديدم يك چهره ناآشنا با يك برگ كاغذ همچون سفير مرگ دم در ايستاده با اين صحنه تو خيلي از روزنامه ها آشنا بودم. حكم توقيف بود. آره كار تموم بود. يك راست رفتم تو حياط ديدم وحيد پوراستاد كنار در صفحه بندي داره يك صفحه رو مي خونه، بيچاره چقدر جدي بود، نمي دوست كه ديگه فايده نداره، تند و تند سانسور مي كرد كه اگر فردا روزنامه چاپ شد كسي گير نده و روزنامه يك روز بيشتر زنده بمونه. با حال و روز «وحيد» همه بچه ها آشنا بودن، يك دقيقه آفتابي، يك ثانيه ابري و بقيه اش باراني و باز بالعكس. گفتم وحيد روزنامه تعطيل شد. اصلا نه محل گذاشت، نه باور كرد. گفتم وحيد روزنامه رو تعطيل كردن، ولي بازم باور نكرد. خلاصه باور نكرد كه نكرد ولي به درك، چون واقعيت داشت و روزنامه تعطيل شده بود و وحيد پوراستاد هم تلخي اونو با چند دقيقه تفاوت احساس كرد. ولي ديگه دير بود كه بفهمه كه من هميشه خالي نمي بندم. داستان ما تموم شد ولي من هنوز هم همه بچه هاي وقايع اتفاقيه رو دوست دارم.

2 نظر:

Anonymous مورچه نوشته...

كاش مصاحبه را در جاي ديگري چاپ مي كرديد. اگر چه نمي دانم شايد مشكلاتي بوده. از شما ديگر مطلبي نمي بينيم. موفق باشيد.

7:49 AM  
Anonymous Anonymous نوشته...

خواندن خاطرات خبرنگاران مثل مطالبشان ويژگيهاي جالبي داردراستي آقاي دكتر سروش الان كجا هستند آيا خبري از او داريد.

11:27 AM  

Post a Comment

خانه >>