Monday, April 18, 2005

با تحریریه وقایع اتفاقیه در سال روز انتشار -18

امير صدري:
يك مرثيه چيني
در «وقايع» قرار بود كه همه چيز جدي گرفته شود،‌ حتي ورزش كه سياستمداران(و روزنامه‌نگاران سياسي‌گرا به تبع آن‌ها)‌ آن را چندان جدي نمي‌گيرند، اما در وقايع حتي ورزش هم جدي گرفته مي‌شد، خود ما اين موضوع را حس مي‌كرديم چرا كه باخوردهايش را در اجتماع، چه در ميان مرتبطان با ورزش و چه در جامعه عام، مي‌ديديم و حس مي‌كرديم، و ما ورزشي نويس‌ها خوشحال بوديم كه اين‌گونه شده است ...
اولين سفر ورزشي – كاري من زير پرچم «وقايع» بود، همراه تيم ملي به چين، جام‌ ملت‌هاي آسيا، روزهاي پرالتهاب پيش از شروع مسابقات در يك محيط كاملا بيگانه با استرس‌هاي اقامت و غذا و ... اما بالاخره استرس‌ها تمام شد و نوبت به كار رسيد، اولين تماس با تهران بحران فرستادن اولين مطلب بود، اما فكس روزنامه كار نمي‌كرد، بالاخره بعد از كلي سر و كله زدن با خانم چيني مسئول فكس كه انگليسي بلد نبود به اين نتيجه رسيدم كه بايد تماس تلفني با تهران بگيرم، زنگ زدم نيما گوشي را برداشت، سلام و احوالپرسي و من كه فكر صرفه‌جويي در هزينه تلفن بودم پرسيدم «چرا فكس روزنامه كار نمي‌كند، مي‌‌خواهم مطلب بفرستم ...» و جواب نيما كه «زحمت نكش ...» معني حرفش را نمي‌فهميدم، يعني شايد مي‌فهميدم و نمي‌خواستم باور كنم! «روزنامه بسته شد ...» باورم نمي‌شد، آخر چرا؟ نمي‌توانستم جوابي پيدا كنم، كيلومترها دور بودم و حتي نمي‌دانستم به چه جرمي ... آنجا تنها نبودم، اما غم تعطيلي روزنامه‌اي را كه به آن دلبسته بودم را نمي‌شد با كسي تقسيم كرد ... تلخ بود، غمگين بودن در غربت، رفتم قدم بزنم، از هتل چند قدمي نرفته بودم كه به يك نوار فروشي رسيدم، آنجا بود كه فهميدم موسيقي چيني هم مثل موسيقي ايران بيشتر تلخي است تا شيريني و طرب ... چند روز بعد يكي از روزنامه‌هاي ورزشي معلوم الحال نوشت «فدراسيون فوتبال خبرنگاري را به چين فرستاده كه با تعطيلي روزنامه‌اش به يك توريست بدل شد ... » دلم مي‌خواست به سردبير آن روزنامه بگويم: حاضرم توريست بودنم را با تو عوض كنم، در عوض تو هم شاغل بودنت را، در روزنامه‌اي كه به آن تعلق داري و به آن عشق مي‌ورزي به من برگردان ...