Monday, April 18, 2005

با تحریریه وقایع اتفاقیه در سال روز انتشار -17

هادی حیدری :یادم تو را فراموش !
تلفن زنگ می زند.پشت خط، وحید پوراستاد است. قراری را با هم می گذاریم که نتیجه قرار پذیرفتن مدیریت هنری روزنامه "وقایع اتفاقیه" از سوی من است.
در میان گفتگو به او خاطرات روزهای قبل از انتشار را یادآوری می کنم. آن روز که می خواست از احمدرضا دالوند برای مدیریت هنری دعوت کند و علیرغم احترامی که برای دالوند قائلم به وحید گفتم که دالوند در هر روزنامه ای بیش از دوهفته دوام نمی آورد؛ اما او تصمیمش را گرفته بود.
آن روز همان زمانی بود که پیش بینی می کردم و گمانه زنی هایم به حقیقت پیوسته بود.
روزنامه ای که در میانه راه بحران زده شده بود، اکنون خود را بدون مدیر هنری هم می دید. باخود اندیشیدم که دوستی و همراهی به درد روزهای بحرانی می خورد و شاید حضورم کمی بتواند بخش هنری و گرافیکی "وقایع اتفاقیه" را سامان دهد.
پیشنهاد وحید را پذیرفتم و از دو یا سه روز بعد وارد ساختمان شماره 125 خیابان ویلا شدم.
این تازه آغاز راه بود.
یکی از همکاران قدیمیم که روزگاری در جایی دیگر برایش کاری ردیف کرده بودم و سودی نیز از آن کار برده بود، اینک به مجرد شنیدن خبر آمدنم برای مدیریت هنری "وقایع" چنان فضا را علیه من مسموم کرده بود که از همان ابتدا به آن پی بردم اما می دانستم که این رسم روزگار است. از کسانی می خوری که روزگاری دستشان را گرفته بودی و یاریشان کرده بودی!گریزی نبود؛ وعده ای داده بودم و باید با مشکلاتش کنار می آمدم.
4 صفحه آرا که هر کدام شیوه ای دارند و تو باید با ظرافت با زبان هرکدامشان سخن بگویی تا بتوانی یگانگی ایجاد کنی در صفحات روزنامه.
از طرفی سردبیری روزنامه بود که باید رضایتش را جلب می کردی.
هر صفحه برای خودش شکلی مخصوص یافته بود به سلیقه صفحه آرایی که آن را بسته بود.
به اندازه ستون های روزنامه سرکلیشه های جورواجور طراحی شده بود که به که آرامش هر صفحه را مشوش می کرد.
صفحه اول روزنامه هنوز به شکلی واحد نرسیده بود و کلیشه های طراحی شده برای آن هر روز به شکلی در می آمد؛ روزی 4 مربع که تیترهای مهم را در خود داشت، روزی دیگر 3 مربع و همین طور روزهای دیگر با شمایلی دیگر.
اگر می خواستم فرم کلی را دگرگون کنم ، صلاح نبود چرا که روزنامه با همین شمایل ، خود را شناسانده بود. اگر می خواستم بی خیال باشم که رسم مردانگی نبود. آخر به این نتیجه رسیدم که در همین فرم و شکل سعی کنم به یک نظم نسبی برسم. روی تمام صفحات، یک به یک نظارت کردم و تا آخرین ساعت کار روزنامه می ماندم تا چیزی از قلم نیفتد.
کار سنگینی بود اما آن چیزی که مرا و دوستان دیگرم را دلگرم می کرد فضای صمیمانه حاکم بر روزنامه بود.
آخر نمی دانم این روزنامه ها چه در خو دارند که تورا به اعتیاد می کشند.
روزی که می روی تا ماه ها در هوای روزنامه ای که در آن مشغول بودی نفس می کشی.
یادش به خیر! از روزنامه مشارکت که با همین تیم منتشر کردیم تا امروز روزنامه ها از پی هم توقیف شدند و در هوایشان نفسی کشیدیم و خاطره ای و افسوسی و اندوهی!
اواخر تیرماه است. روزنامه تازه دارد شکلی نسبتا دلخواه می گیرد. با صفحه آرا ها تقریبا به کار کردن با هم عادت کرده ایم. حرف های هم را می فهمیم. سردبیری هم ابراز رضایت نسبی دارد. آرامشی پیدا کرده ام.
دادگاه زهرا کاظمی برگزار شده است. بچه های سرویس حوادث مشروح خبر را آورده اند
وحید سالمی عکس های خوبی آورده است.
صفحه های دیگر روزنامه بسته شده اند. داریم صفحه اول را می بندیم. عکس شیرین عبادی و مادر زهرا کاظمی که در ماشینی نشسته اند.
پرینت صفحه اول را که می گیرم، مراد ویسی از پله های اتاق پایین می آید و می گوید روزنامه را توقیف کردند.
آب سردی دیگر روی بدنم می ریزند. دیگر نمی دانم این چندمین روزنامه است که خبر توقیفش را می شنوم.
ما صفحه ها را بستیم، آن ها روزنامه را بستند!

1 نظر:

Blogger neveshtar نوشته...

سلام! چه كار خوبي كرديد
انگار تحريره وقايع دوباره جان گرفته!

4:46 AM  

Post a Comment

خانه >>