Monday, April 18, 2005

با تحریریه وقایع اتفاقیه در سال روز انتشار -15

علی پیرحسین لو:فكر كردن قبل از نوشتن
اول اولش رويم نمي‌شد به دفتر روزنامه بيايم. نمي‌دانم چرا. شايد به اين خاطر كه مطمئن نبودم در يك روزنامه «متفاوت» و «حرفه‌اي» كه قرار است نقطه عطفي در تاريخ «سافت نيوز» باشد، جايي براي من بي‌سواد و كم‌تجربه هم هست. شنيده بودم كه وقايع دارد درمي‌آيد و با اين تيم هم لااقل در دو روزنامه كار كرده بودم، اما چند روزي طول كشيد تا خودم را راضي كنم كه به كسي از بچه‌ها زنگ بزنم.
با ژيلا بني يعقوب راحت‌تر از بقيه بودم، سرويس اجتماعي هم كه تجربه بدي نبود. تماسي و قراري و ديداري. در همان چند دقيقه اول صحبت بلافاصله سوژه و ايده‌اي را كه در اواخر كار «ياس نو» داشتم و عمر روزنامه قد نداده بود، گذاشتم وسط: جوانان. آن موقع داشتيم با حسين باستاني قرارداد اجاره يك ستون به نام «نگاه جوان» را به موازات ستون «نگاه زنان» شادي صدر به سرانجام مي‌رسانديم كه روزنامه تعطيل شد.
يادداشت درباره «جوانان» را كه با بني يعقوب كنار آمدم، مراد ويسي را ديدم و يادداشت در مورد «عراق» را هم گذاشت روي گردنم. آمدم كه خداحافظي كنم، حسين باستاني را ديدم و بعد از اينكه كلي داد سخن درباره اهميت ستون يادداشت‌هاي سياسي روزنامه با عنوان «حوزه عمومي» داد، يك قول ديگر هم از من گرفت. به خودم كه آمدم، اينقدر هنوز سر حواس بودم كه بفهمم بايد يروم دنبال سرمايه تا يك «توليدي يادداشت»! بزنم.
بگذريم كه بعدا چقدر دعوا بر سر اين يك سر و هزار سودايي من شد و چقدر آقاي گرانپايه دعوايم كرد كه: براي يك صفحه بنويس و تمركز كن. و آخر سر بنده خدا كوتاه آمد كه: لااقل مراقب باش در يك روز در دو صفحه ياددشات نداشته باشي . . .
وقايع اتفاقيه، براي من تجربه‌اي از اين حيث متفاوت بود. هم تجربه و ظرفيتم را بالا برد و هم توقعم را. در وقايع بايد اول فكر مي‌كردم، بعد مي‌نوشتم. مجبور بودم كتاب بخوانم، حرفهاي ديگران را بدانم، حتي بعدا به خاطر بعضي نوشته‌ها به ديگران جواب پس بدهم . . .
الان كه به آن روزها نگاه مي كنم، فقط مي‌توانم افسوس بخورم. كجا رفتند آن روزهاي طلايي انديشه و ذهن من، روزهايي كه «وقايع» و «جمهوريت» تمام فكر و ذكر من بودند. تمام آرمان‌هاي خود را مي‌خواستم در كلماتي كه در آنها مي نويسم، بياورم. تمام ذهن خود را مي‌خواستم پياده كنم روي كاغذ و خالي شوم. تمام شد. اين هم مثل بقيه روزنامه‌هاي متوقف! وقايع رفت، اما براي من يكي، يك تجربه را به ارث گذاشت: فكر كردن قبل از نوشتن را . . . ياد آن روزها بخير