Monday, April 18, 2005

با تحریریه وقایع اتفاقیه در سال روز انتشار -13

پناه فرهادبهمن: دوستی هایی که توقیف شدنی نیست!

خیلی سخت است اگر بخواهی حجم زیادی از احساسات متراکمت را در چند سطر خلاصه کنی. به همین خاطر، من تنها تکه کوچکی از مجموعه تصاویر به یاد ماندنی دوران وقایع اتفاقیه را در حد یک قاب عکس کوچک بر روی دیوار وبلاگ وحید عزیز نصب می کنم:
«اردیبهشت 76 که روزنامه «آفتابگردان» توقیف شد خیلی غمگین شدم. جای بغضش هنوز در گلویم هست! روزنامه ای بود که من کارم را در آن شروع کردم و آنجا بود که تصمیم گرفتم روزنامه نگار شوم. طبیعی است که احساس من به آن فراتر از یک روزنامه باشد... بغض کردم، اما جلوی اشکهایم را گرفتم. من برای «آفتابگردان» گریه نکردم!
به «وقایع اتفاقیه» که رسیدم، بغض توقیف و تعطیلی خیلی نشریات را با خود به همراه داشتم. اما همیشه جلوی اشکهایم را گرفته بودم.
آن روز که خبر توقیف «وقایع اتفاقیه»، مصاحبه ام را نیمه کاره گذاشت، دیگر نتوانستم جلوی اشکم را بگیرم.بغض آفتابگردان در وقایع اتفاقیه شکست...
حالا بعد از رسیدن به سالگرد انتشارش به گریه های آن روزم می خندم!
وقایع اتفاقیه برای من تجربه کاری خوبی بود. یکی از چیزهایی که از وقایع اتفاقیه به یادم می ماند اولین مطلبم در آن است که تیتر یک شماره اول بود:«بحران ازدواج های دانشجویی». اولین مطلبم به خاطر بازتابی که داشت و کفر بعضی از آقایان را در آورده بود و حمایتهای جانانه ژیلا بنی یعقوب (دبیر سرویس اجتماعی) در برابر تهدیدهای آنها، به یادم خواهد ماند.
اشک من در آن روز به خاطر بیم از دست دادن دوستی ها و جو صمیمانه و بی ریایی بود که جز در تحریریه وقایع اتفاقیه در کمتر میط کاری ای دیده بودم.
نگران فراموش شدن و به فراموشی سپردن بودم.
و حالا به همین خاطر است که به اشکهای آن روز میخندم. روزنامه وقایع اتفاقیه اگر چه توقیف شد، اما از درون آن یک گروه دوستی به دنیا آمد و دوستانی که به تک تکشان افتخار میکنم و از وحید ممنونم که زمینه این قرار مجازی را فراهم کرد.
قراری برای یادآوری دوستی هایی که توقیف شدنی نیست!»

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود ما دیده ایم اگر خون دل بود ما خورده ایم

اگر دل دلیل است آورده ایم اکر داغ شرط است ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهی بخواهید، اینک گواه همین زخمهایی که نشمرده ایم

ولی سر بلند و سری سر به زیر از این دست عمری به سر برده ایم