Monday, April 18, 2005

با تحریریه وقایع اتفاقیه در سال روز انتشار -10

آزاده اكبري:زندگی من
«زندگي چيزي نيست كه از سر مي گذراني، زندگي چيزي است كه براي بازگفتن به خاطر مي آوري.» گابريل گارسيا ماركز يك بار، يك خبرنگار در يك جشنواره مطبوعات، در يك كشور، در يك كره به نام زمين برنده جايزه اول شد. خبرنگار تا آن موقع در حوزه كودك و نوجوان كار كرده بود و بچه ها را هم خيلي دوست داشت. روزي كه جايزه اش را مي دادند لباس هاي پلوخوري اش را پوشيد و رفت نشست وسط جمعيت. برنامه كه شروع شد خبرنگار هي فكر كرد كه چرا دارند در جشنواره مطبوعات از خبرنگارهاي صداوسيما تجليل مي كنند و چرا آقاي مزروعي رئيس انجمن صنفي آن بالا نرفت و چرا از كاوه گلستان اسمي نيامد؟ اما چون خبرنگار يك كمي گاگول مي زد فكر كرد لازم نيست اعتراض كند كه ناگهان از پشت سرش صداي سه تا آدم را شنيد كه خيلي محترمانه داشتند از وسط سالن داد مي زدند. اين سه تا آدم ژيلا بني يعقوب، بهمن احمدي و وحيد پوراستاد بودند. (هميني كه الان دارد از ما بازگويي مي گيرد) بعد دعوا شد. بعد خبرنگار جايزه اش را به نشانه اعتراض پس داد. بعد دوباره رفت سراغ بچه ها و خنده ها و گريه هايشان. هفت ماه گذشت، بعد عيد شد و آن موقع بود كه ديگر وقايع اتفاقيه اتفاق افتاده بود و ژيلا بني يعقوب دبير سرويس اجتماعي شده بود و خبرنگار مي خواست و چون همه دنيا مي دانند كه او از آدم هايي كه از كله شان رايحه قورمه سبزي متصاعد مي شود خوشش مي آيد، خبرنگار رفت روزنامه. خبرنگار آنجا را، آن آدم ها را، آن قلم ها، آن فضا، آن ديوارها را عاشقانه دوست داشت. خبرنگار هيچ وقت فكر نمي كرد كه اين قدر روزنامه نگاري را دوست داشته باشد و اين قدر دستش باز باشد كه آزادانه بنويسد و فكر كند. زندگي خبرنگار پر از وقايع اتفاقيه شده بود. پر از هيجان و سوژه. پر از ياد گرفتن هاي مكرر و حس خوب بودن. بعد روزنامه را بستند. بعد همه پراكنده شدند. بعد باد آمد و همه آدم ها را، قلم ها، فضا را و ديوارها را با خود برد. بعد خبرنگار... ديگر چيزي يادم نمي آيد. اين زندگي من بود.