Wednesday, March 30, 2005

امروز با بچه هاي آفتاب

امروز در سايت آفتاب بچه هاي زيادي آمده بودند: مهران قاسمي، رضا ارژنگ، سونا خرامان، شقايق لامع زاده، منصور نصيري، فرزانه سالمي، مريم شباني، مهوش نصراللهي زاده.
البته روزبه بولهري و چند نفر ديگر نيز به عنوان مهمان آمده بودند. اما اين مهمان امروز بدون دسر شكلاتي و پيتزا آبگوشتي آمد! بعدم كلي به من گير داد كه اينارو ننويس دوست و روفقام از خارج كشور زنگ مي زنند يا ايميل مي زنند و تاكنون كلي با كلمات جالب مستفيضم كردن! روزبه تهديد كرد مي خواستم براتون دلمه بيارم! اما چون اين وحيد مي ياد اين مطالب رو مي نويسه من هم ديگه هيچي براتون نمي يارم!!! البته فكر كنم چون تازه ناهار خورده بود و سير بود اينو گفت!
آخه نيك آهنگ كوثر عزيز اين روزبه رو اذيت نكن بذار براي ما از اين غذاهاي خوشمزه درست كنه بياره اينجا قول مي ديم اگه رستوران زديم شما بياي اونجا قيافه مشتري ها رو كاريكاتوري بكشي! همراه صورت حساب تقديمشان كنيم. خوبه ؟!
امروز هنگام مسابقه فوتبال ما تلويزيون نداشتيم آخه چون آخر امكاناتيم همانند روزنامه اقبال خودمون! از اين رو با راديو گوش داديم. گزارشگر بازي خيلي جالب بود مي گفت: «تمام تماشاگران با لباس يك دست اومدند گويا اونجا هم عيده، لباس هاي عيدشون به صورت يك دست دادن دوختن»!!!
منصور نصيري هم مثل هميشه ساكته در ضمن ديروز چند ساعت وقت گذاشت تا من بتونم آخر اين لينك دادن به دوستان رو ياد بگيرم. چي كار كنيم ديگه همه مرده رفقاتند ديگه! دستش درد نكنه احساس مي كنم يكي از عكاسان- و در عين حال روزنامه نگار- خوبي كه در اين چند ماه با اون آشنا شدم همين آقا منصور باشه كه انصافاً سرشار از استعداد و نوآوري است. نه اين كه فكر كنيد به خاطر كمك ديروزش اينو مي گم جان خودم راست گفتم.
مهران قاسمي هم امروز اومده و گير داده به يكي از اعضاي پرسنل اداري ساختمان و گفت: «فكر مي كني اين انتقادپذير باشه؟» گفتم نمي دونم! چطور؟ گفت: «مي خوام برم بهش بگم چرا شلوارشو تا چونه اش كشيده بالا»!!! تورو خدا مي بينين ما با چه كساني كار مي كنيم.!

6 نظر:

Anonymous مریم نوشته...

با من آشنا نشدید که از منصور تعریف می کندی :) البته من ایشون رو نمی شناسم... دیروز هم اومدم کلی ذوق کردم که نفر اول شدم یک عالمه نوشتم یکهو کارت اینترنتم تموم شد نتونستم پستش کنم...

11:20 PM  
Anonymous مریم نوشته...

با من آشنا نشدید که از منصور تعریف می کندی :) البته من ایشون رو نمی شناسم... دیروز هم اومدم کلی ذوق کردم که نفر اول شدم یک عالمه نوشتم یکهو کارت اینترنتم تموم شد نتونستم پستش کنم...

11:20 PM  
Anonymous مریم نوشته...

نوشتن خاطرات راه اندازی روزنامه خیلی جالب بود... اما یه چیزی...آقای پور استاد عزیز...(دل همه دوستاتون بسوزه که روشون نمی شه این شکلی خابتون کنن) یه اسم برای وبلاگتون بگذارید... نوشته های وحید پور استاد که نشد اسم... آخه آدم می خواد لینک بده چی بنویسه...نوته های یک وحید؟ یا نوشته های یک استاد ؟ :)

11:22 PM  
Anonymous maryam نوشته...

اون کلمه خطاب بوده!!! اشتباهی خاب تایپ شده!!!وای مردم انقدر نوشتم...

11:24 PM  
Anonymous maryam نوشته...

اون کلمه خطاب بوده!!! اشتباهی خاب تایپ شده!!!وای مردم انقدر نوشتم...

11:24 PM  
Anonymous وحید نوشته...

چی بگم

1:08 AM  

Post a Comment

خانه >>