Thursday, March 03, 2005

يادش بخير پرستو

پرستو بسيار ممنونم كه بيشتر از آن كه من شايسته اون باشم در مورد من نوشته بودی. روزهايي كه در روزنامه ياس نو كار مي كرديم از بهترين دوران روزنامه نگاري من است به دلايل زيادي، به ويژه با دوستان زيادي آشنا شدم كه سرمايه هاي امروز من محسوب مي شن و البته پرستو دوكوهكي يكي از آنان است. رفتن فرناز قاضي زاده به خارج از كشور و اون هم بسيار غيرمنتظره شرايط سختي را بر شوراي سردبيري روزنامه ياس نو ايجاد كرد. سرويس اجتماعي براي بار دوم بدون دبير شده بود من هم كه اون موقع علاوه بر كارهاي شوراي سردبيري بايد به كارهاي سرويس سياسي با اون حجم كار در يك روزنامه سياسي مي پرداختم به اندازه كافي طاقت فرسا بود، تا چه رسد به اين كه سرويس اجتماعي را هم بخوام اداره كنم. آقاي نعيمي پور مديرمسوول روزنامه و ديگر اعضاي شوراي سردبيري موقتاً از من خواستند سرويس اجتماعي اداره شود تا فرد مناسبي انتخاب شود و بعد از رفتن فرناز، بايد حتماً هواي پرستو و زهرا رفيعي را بيشتر از سابق مي داشتم. انصافاً هم پرستو و زهرا با كار چند برابري كه انجام مي دادند نمي گذاشتند تا خلأ فرناز خيلي احساس بشه حتي نيازي هم آنچنان به من نبود، خودشان ظهرها پيتزاشون رو كه مي خوردن مثل اين اسب هاي فيلم هاي تگزاسي مي تاختند. به غروب كه نرسيده پرستو رو مي ديدي كه موهاش سيخ سيخ شده و زهرا كه ديگه رنگي به روش نمونده! (البته بعضي ها معتقدند كه اين از عوارض كار كردن با منه! شرمنده ديگه!) اما حقيقت امر اينه كه، براي من كار كردن در روزنامه ياس نو بهترين دوران كاريم محسوب مي شه. كه بخشي از اون به همون دوره كوتاهي برمي گرده كه به طور مستقيم تري با پرستو و زهرا بودم. البته خوشحالي من بيشتر از اين جهت بود كه پرستو استعداد خوبي در كار روزنامه نگاري اجتماعي داره،و درك بالا، خبرنويسي خوب، علاقه مندي به كار،و اخلاق كاري داشت (پرستو ديگه چي بگم كه اين ساناز بتركه!)... اين رو هم بگم كه من هم از پرستو چيزهاي زيادي را آموختم كه همين وبلاگ از جمله شست و شوهاي مغزي ايشان نسبت به من بود! اگه بخوام بيشتر بنويسم زياد مي شه وقت هست بعداً بيشتر مي نويسم. اما پرستو ياد اون روزها بخير چه دوران خوبي بود! بازم مرسي.

5 نظر:

Anonymous پرستو نوشته...

مخلصيم دوران خوبی بود... بله رئيس. ايشالا يه جا ديگه باز همه با هم کار می کنيم.

2:53 AM  
Blogger Sanaz نوشته...

واه واه !
من بسیار آدم"آزاده"ای هستم،و اصلا هم به این صحبت ها توجه نمی کنم...

3:15 AM  
Anonymous محسن امینی نوشته...

سلام آقای پور استاد
خیلی خوشحالم که دورباره می تونم از مطالب نوشته شده شما استفاده کنم شما من را نمی شناسید من از خوانندگان مطالب شما در روزنامه ها بودم و اتفاقا همین دیروز با وب لاگ شما توسط یکی از دوستانم آشنا شدم و خیلی خیلی خوشحال شدم این یاد داشت شما فوق العاده زیبا بود و امید وارم یک روز من هم بتونم از نزدیک محیط یک روزنامه رو ببینم
ضمنا از من روانپزشک داشته باشید که می دونم تو این مطلب شوخی کردید. ولی بنظر می آید که ساناز خانم اینقدرها هم آزاده نباشه و از شوخی شما واقعا ترکیده باشه ساناز خانم آقای پور استاد شوخی کردند سعی کن حداقل وانمود کنی که واقعا آزاده هستی حداقل برای حفظ ظاهر

4:20 AM  
Anonymous Anonymous نوشته...

اينجوري كه نوشتي، هركي ندونه فكر مي‌كنه همه‌كاره ياس نو تو بودي و همه كارا رو سرانگشت تو مي‌چرخيدو بقيه اگر از سردبيري بودند كارشون فقط التماس به تو بود، اگر از خبرنگارا بودن كارشون اطاعت امر تو. خوشحالم كه هيچ‌وقت با تو كار نكردم و دلم براي كساني كه فكر مي‌كنند تو دوستشاني مي‌سوزد. به نوشته خودت نگاه كن ببين با چه تفرعن و با چه لحن استهزا آميزي در موردشون صحبت كردي!!

2:36 PM  
Blogger خط سوم نوشته...

رئیس ، از تمام چیزهایی که به من و پرستو یاد دادین باز هم تشکر می کنم .
امیدوارم بتونم باز هم با شما و پرستو همکار بشم .

9:53 AM  

Post a Comment

خانه >>