Sunday, March 27, 2005

وقايع اتفاقيه از قبل از انتشار تا توقيف-1

اين روزها وقتي ياد سال گذشته در چنين روزهايي مي افتم كمي دلم مي گيرد. با چه شور و شوقي در پي كارهاي قبل از انتشار روزنامه «وقايع اتفاقيه» بوديم. از جلسات منظم با شوراي سردبيري و دبيران سرويس ها تا مهيا نمودن كلاس هاي soft news توسط دكتر يونس شكرخواه كه قرار بود بعد از تعطيلات به صورت فشرده اعضاي تحريريه و البته خود من نيز آموزش ببينيم. از يك طرف سخت پيگير ستون هاي ثابت صفحات مختلف روزنامه بوديم و از طرف ديگر تماس هاي مكرر با آقاي دالوند براي لوگو و طرح صفحات اول و داخلي و حتي سركليشه ها. همه اينها را با شوق و ذوق و در نهايت علاقه انجام داديم. ساختمان قديمي روزنامه هنوز آماده نبود تا دلتان بخواهد در اين زمينه حرص خوردم.
چند روز قبل از تعطيلات عيد جلسات مختلفي براي انتشار يك روزنامه نسبتاً موفق- در حد امكاناتي كه داشتيم- برگزار شد. در آن جلسه قرار شد بهروز گرانپايه پيشكسوت ما سردبير كل روزنامه شود. من سردبير خبر روزنامه، آقاي ويسي مديريت اجرايي روزنامه و براي سردبير صفحات لايي با آقاي عموزاده خليلي و خسرو طالب زاده صحبت مي شد كه هر دو پاسخ قطعي نداده بودند.
در جلسات اول سمت در روزنامه جديد را نمي پذيرفتم. با وجود اين كه بخش زيادي از برنامه ها و كارهاي قبل از انتشار روزنامه جديد به عهده ام واگذار شده بود اما دليل اين نپذيرفتن مسئوليت در روزنامه جديد به دليل دور شدن زياد از تحقيقات كتاب هايم برمي گشت كه ده هزار فيش تحقيقاتيم در داخل خانه هر روز خاك مي خوردند! و البته همچنان هم مي خورند!! تمايل داشتم پس از يك وقفه يك ساله دوباره كار تكميل و انتشار كتاب هايم را پيگيري كنم. با همه علاقه اي كه به كار رسانه ها به ويژه روزنامه نگاري دارم به صورتي كه در حد اعتياد از نوع حادش مي توان تصور كرد!!! اما تمايل داشتم وقت كمتري در كار روزنامه و وقت بيشتري براي كارهاي ماندگار بگذارم. اما آقاي گرانپايه و ويسي و البته ديگر دوستان مُصِر بودند كه چون بخشي از برنامه ريزي هاي اين روزنامه توسط من صورت گرفته براي پيشبرد كارها لازمه كه حتماً باشم.
براي قبول كار شرط گذاشتم تا فقط تا دو ماه اول باشم بعداً نه! رئيس شوراي سياستگذاري در جواب گفت: «قبوله!» بعد از دو ماه هم تمديد مي كنيم!!! البته در ادامه هم گفت تنها در يك صورت مي ذارم بري كه بخواهي بري ازدواج كني كه البته همه ما اين راه رفته ايم و توصيه هم مي كنيم كه تو ديگه اين راه رو نري! كه البته اين حرف انفجار خنده همه را در پي داشت.
آقاي ويسي هم كه البته هميشه نقش كليدي در روزنامه هاي ما دارد از دبيري سرويس بين الملل گرفته تا عضو ارشد شوراي سردبيري تا مديريت اجرايي روزنامه كه به اعتقاد من سخت ترين كار روزنامه است به طور مشخص به عهده گرفت.
البته در كنار ما ديگر اعضاي شوراي سردبيري مثل حسين باستاني، عموزاده خليلي، خسرو طالب زاده، سعيد شريعتي و... هم در جلسات مقدماتي قبل از كار نيز حضور داشتند. البته پس از انتشار روزنامه شوراي سردبيري علاوه بر ما سه نفر- گرانپايه، ويسي و خودم- علي مزروعي، احمد شيرزاد، احمد بورقاني، حسين باستاني، سعيد شريعتي، كريم ارغنده پور و... تركيب شوراي سردبيري را شكل دادند و به ويژه به هنگام تيتر صفحات اول كمك زيادي مي كردند و عموزاده خليلي و خسرو طالب زاده نرسيدند كه به ما كمك كنند.
به هر حال قبل از عيد چندين جلسه با دبيران سرويس ها و ارائه برنامه هايشان صورت گرفت. علي اصغر سيدآبادي دبير فرهنگ و هنر- آرش حسن نيا، دبير اقتصادي- رويا كريمي مجد دبير حقوقي و دادگاه- داود محمدي دبير سياسي، امير صدري دبير ورزشي- ژيلا بني يعقوب دبير اجتماعي- البته با بني يعقوب به دليل مسافرت خارج از كشور نتوانسته بودم صحبت كنم. بايد منتظر مي مانديم تا برگردد.
البته در جلسات سخت ترين چالش ها با ديگر دوستان بر سر انتخاب دبير سرويس اجتماعي بود كانديداهاي مختلفي براي اين پست پيشنهاد مي شدند. اما نهايتاً خانم بني يعقوب بيشترين رأي را آورد. اما هنوز معلوم نبود كه آيا او هم اين مسئوليت را مي پذيرد يا نه؟! هر روز چند دبير سرويس با برنامه هاي خودشان مي آمدند. به ويژه در مورد ستون هاي ثابت صفحات بحث مي كرديم. قرار بود يكي از ويژگي هاي روزنامه وقايع اتفاقيه ستون هاي ثابت روزنامه آن باشد و در عين حال از ويژگي ديگر آن برخلاف روزنامه ياس نو كه اكثر اين بچه ها هم آنجا كار مي كردند اين بود كه صفحات لايي نیز به خود آن دبير سرويس واگذار شده بود. برخلاف روزنامه ياس نو كه براي خودش جزيره هاي مختلفي شده بود.
اين جلسات تا روزهاي پاياني سال ادامه داشت تا اين كه يك هفته بعد از عيد و سال جديد جلسات دوباره ادامه پيدا كرد. (ادامه دارد)

11 نظر:

Blogger ahoo نوشته...

مرسي كه به وبلاگم سر مي‌زنيد واقعا برايم افتخاريست كه شما بلاگم را لايق زيارت مي‌دانيد!با تشكر!

5:21 AM  
Anonymous وحید نوشته...

خواهش خانم

5:25 AM  
Anonymous علی خردپیر نوشته...

1- آموزش امری فراموش شده در عرصه روزنامه نگاری ایران ..وای که چشمم برق زد !
2-سال ها پیش وقتی که روزنامه اطلاعات 20 ریال قیمت داشت !!! و از روزنامه های بخش خصوصی آنگونه که باید خبری نبود ؛ با خود می گفتم چرا در مقاله ها و تحقیقات خارجی این همه استناد به مطالب درج شده در مطبوعات وجود دارد ولی در این مملکت چنین خبری نیست ؟ آخر آنزمان اوج استفاده روزنامه در ایران برای صرف اوقات کسالت بار سالمندان در کنج خانه ها و یا گوشه پارک ها بود و بعد هم نظافت شیشه منازل با همان برگ های بزرگ رونامه هایی که دست را سیاه میکردند
روزگار دیگر شد . و طیفی از جراید با قالب هایی نو ؛ مردم پسند و مطالبی جسورانه به میدان آمدند . یادش به خیر وقتی در روز 3 روزنامه به خانه می آوردیم . می خواندیم و می خواندیم . اما دیری نگذشت که توفانی سخت دامان روزنامه هایمان را گرفت تا چیزی نماند ودیگر کسی گفتنی نداشته باشد . حالا ( که خود نیز به جرگه کوچکترین قلم به دستان وارد شده ام و در آن میان کوچکترین آنان هستم ) چشم به راه مانده ایم که شاید دوباره بشود روزنامه ای را با اشتیاق خرید و خواند ! روزی که یاس را به همراه شرق بستند . دل باری دیگر گرفت و از آن بد تر چقدر برای انتشار وقایع صبر کردیم و زمان لذت اما کوتاه بود . چه می کنند با ما ؟ کاش بشود باری دیگر ...

6:58 AM  
Anonymous وحید نوشته...

ممنون علی آقا

7:07 AM  
Anonymous فاطمه نوشته...

هیچ وقت یادم نمی‌ره ، سر کلاس روزنامه نگاری ، بچه‌ها با حرارت شروع کردن درباره لوگوی وقایع حرف زدن ... حتی در مورد نوع آدرس دادن وقایع - صفحه آخر بود دیگه ؟ - که : نمره فلان و اینا ... بحث بین بچه‌ها بود و استاد فقط نگاهمون می‌کرد . یهکو گفت : « درباره چی حرف می‌زنین ؟ » بهش گفتیم در مورد وقایع اتفاقیه . نگاهی بهمون کرد و گفت : « ا ؟ مگه در می‌آد ؟! از کی ؟ تو کیوسک ندیدمش ! » ده بیست روزی می‌شد که وقایع رو کیوسک بود ! نمی‌دونم اشکال از استاد بی دقت ما بود یا وقایع هنوز خودش رو نشون نداده بود یا ... نمی‌دونم ، ولی از هفته بعد استادمون هم وقایع رو دید . ولی خب ... خدابیامرزه وقایع رو ...

7:55 AM  
Anonymous وحید نوشته...

خانم فاطمه در مورد لوگو وآدرس به اون سبک هم مینویسم

8:06 AM  
Blogger maryam نوشته...

آقای پور استاد عزیز سلام
سال نو مبارک. کتاب ما هم قابل شما را ندارد

9:32 PM  
Anonymous وحید نوشته...

خیلی ممنون لطف دارید

10:45 PM  
Anonymous مریم نوشته...

به بازم سلام آقای عزیز...احوال شما... یه چیزی بهتون بگم؟ می دونستید بچه های وقایع خیلی از شما حساب می بردن و می ترسیدن؟ من یه بار اومده بودم اونجا و یه کاری با شما داشتم...اما هیچکدوم جرات نمی کردن بیان جلو به شما بگن...تا آخر خودم اومدم...به نظر من که بداخلاق نبودید :) گرچه بچه ها نظر دیکه ای داشتن... یاد همه روزنامه های توقفی شده به خیر... ما هم پارسال توی همین زمانی که شما می گید...با وضعیتی مشابه جایی دیگه درگیر بودیم ...(راستی اون شعر فریدون مشیری رو به یاد همون آواز استاد شجریان نوشتم...) مرسی...

11:54 PM  
Anonymous وحید نوشته...

بد اخلاق!نه جان خودم! سخت گیر آره اما بد اخلاق جان خودم اتهامه!من تو اون روزنامه از کوچکترین مسائل ژورنالیستی نمی گذشتم!!!!!!

12:23 AM  
Anonymous 0 نوشته...

Cosa dire di più su this post ? Credo che hai reso bene l'idea! Ti potrebbe interessare un sito su scommesse calcio ? Facci un salto e vedi se trovi qualcosa di interessante! Troverai solamente scommesse calcio .

10:26 PM  

Post a Comment

خانه >>