Sunday, February 27, 2005

مجوز چرب و چیلی

این دومین مطلب من در روزنامه اقبال بود. روز شنبه 8/12/83 صفحه 3
1-چهارشنبه نوشتيم: «ما آخر امكاناتيم» از كمبود امكانات در بخشهاي مختلف تحريريه و فني از جمله خط اينترنت و نبود CD براي گرفتن خروجي صفحات روزنامه براي ارسال به چاپخانه نوشته بوديم. همان روز كه شب به روزنامه آمدم هنوز از در وارد نشده بودم مدير امور مالي-اداري كه همه ما آخر ماه خيلي مخلصشيم با نگاهي غضبآلود پرسيد: «تو با من كار نداري؟»» ما هم چون چندين ماه است كه با هم يك خورده حساب كوچك مالي داريم با ذوقزدگي گفتم: «بله آقاي مدير...» هنوز كلام ما منعقد نشده بود، گفت: «پس ما آخر امكاناتيم ديگه؟» برق از سرم پريد. ادامه داد: «اينا CD تهيه نكردهاند تقصير ماست؟!» من هم دستپاچه با زبان نيمبند گفتم: «جان اقاي مدير من مقصر نيستم آقاي ارغندهپور منو اغفال كرد گفت اين چيزا را بنويس. ديگه نمينويسم» تو دلم گفتم اگر هم بنويسم اين بار مينويسم كه «ما اول امكاناتيم!» خداوكيلي راستشو ميگم! چون به تازگي در آخرين جلسه مديران روزنامه يكهو از كارت دو-سه هزارتوماني اينترنتي به اين رسيدند كه اگه خودمان ديش داشته باشيم بهتره! حالا هي بگيد كه «ما آخر امكاناتيم» و اين مدير مالي-اداري عزيز را ناراحت كنيد!! 2-ما يك مديرمسؤول خيلي باحال داريم كه از ساعت دو بعدازظهر وارد تحريريه ميشوند و تا آخر كار هستند و جالب اينكه ظرف چند دقيقه با همه بچههاي تحريريه خيلي زود صميمي شدهاند. اما اين آقاي مدير مسؤول ما روزهاي اول انتشار روزنامه يك كاري كردند كه نميشه نگم! دلم براتون بگه كه در همان روزهاي اول، ايشان «مجوز روزنامه» را با خود به روزنامه ميآورند و روي ميز كارشان ميگذارند اما به دليل كنترل مطالب و مشغلههاي مختلف شب يادشان ميرود مجوز روزنامه را با خود به منزل ببرند. روز بعد برميگردند و ميبينند مجوز روي ميز نيست! حالا نگرد كي بگرد. همه بسيج ميشوند كه اين مجوز را پيدا كنند، اما فكر ميكنيد مجوز را بچهها كجا پيدا ميكنند؟ تعجب نكنيد: «لابلاي كاغذهاي باطله!» خداوكيلي! گويا آخر شب بخش تداركات روزنامه هر چي كاغذ روي ميز باشد راهي سطل آشغال ميكنند، ديگه برايشان فرقي نميكند كه كاغذ باطله باشد يا «مجوز روزنامه»! حالا ما مجوز را طوري بيرون كشيدهايم كه عجيب چرب و چيلي شده است. دوستان معتقدند اين مقدمهاي است كه بتوانيم خيلي زود خود روزنامه را هم از نظر محتوا چرب و چيليتر كنيم. 3-ديروز در شوراي سردبيري روزنامه كلي در مورد تيتر اول روزنامه پيشنهاد شد از جمله: «اجتماع اصلاحطلبان حامي معين در خوزستان»، «3 نشست بزرگ در خوزستان»، «اصلاحطلبان حامي معين در خوزستان گرد هم آمدند»، «در 3 نشست بزرگ: خوزستانيهاي حامي معين گرد هم آمدند»، «نشستهاي بزرگ حاميان معين در خوزستان»، «نشست بزرگ اصلاحطلبان خوزستان» در پايان بين شورا بحث وجود داشت كه كلمه «بزرگ» در تيتر نياييد چون در تيتر كلمه «بزرگ» برخلاف اصول ژورناليستي است، اما سعيد پيشنهاد داد بزنيم: «سه نشست گنده در خوزستان»! اما پشت سر اين پيشنهاد يكي از اعضاي شورا تيتر ناقصالخلقهاي پيشنهاد داد تحت عنوان: «در حمايت از دكتر معين، خوزستان به پا خواست»!!! خدا عاقبت ما را ختم به خير كند. تو همين بحثها بود كه كريم ارغندهپور گفت: «تا شيرزاد حواسش پرته تيتر را بزنيم!» هر چند كه ارغندهپور يادش رفته كه از اصول اساسي در شوراي سردبيري اقبال اين است كه بعد از اينكه اكثريت به تيتري رأي دادند تازه ميتوان «دبه» هم درآورد. كلي سيستم دموكراسي، كه تيتري با اكثريت آرا رأي آورده است را زير سؤال آورد كه اتفاقاً همين مسأله رخ داد و تيتر اول روزنامه بعد از اينكه همه رفتند سركار خود، شد: «3 نشست در خوزستان»! 4-در ضمن ما هنوز براي اين ستون اسمي انتخاب نكردهايم سعي ميكنيم تا شماره بعدي يك اسم با نام نشانتر انتخاب كنيم. البته اين مطالب فعلاً روزهاي زوج چاپ ميشود.